۱- شخصی که اسمش در ذهنم نمانده به عنوان مقام پاسخگو آوردهاند توی رادیو. از طرف میپرسند: «با توجه به بررسیهایی که تا کنون انجام شده، آیا دلیل سقوط هواپیمای تهران- ارومیه مشخص شدهاست یا نه؟» طرف میگوید: «آنچه مسلم است، هواپیمای مورد نظر به هیچ وجه نقص فنی نداشته، الحمدلله. نکتهء دیگر اینکه خلبان هواپیما نیز الحمدلله از خلبانان بسیار توانمند و با تجربهء خطوط پروازی جمهوری اسلامی ایران بودهاست!..»
من که نفهمیدم این الحمدلله را. در ضمن، اگر نقص فنی نداشته، خلبان هم باتجربه بوده، ببخشید! پس حتماً تیر غیب خورده به هواپیما.
۲- دیروز اسکنرم خراب شد و چون برای کاری به اجبار به اسکنر احتیاج داشتم به یک عکاسخانه رفتم. پرسیدم: «هزینهء فلان کار، چقدر میشود؟» طرف گفت: «فلان قدر.» گوشم سوت کشید. گفتم: «آقا، من که قیمت اسکنرتان را نپرسیدم!» طرف گفت: «خانم؛ با دیپیآی بالا برایتان اسکن میکنم! »
خدایا! با کی حرف میزنم؟!
۳- در فاصلهء کمتر از دو متر، سهتا موتوری سرم داد میکشند که: «چرا جلوی ما سبز شدی؟!» با تعجب میگویم:« آقا اینجا خط عابر پیاده است! شما باید سرعتتان را کم کنید.» یکیشان با تمسخر میگوید: « چقدر هم روی خط عابری!» من که غفلگیر شدهام، زیر پایم را نگاه میکنم؛ یک پایم روی خط نیست. طرف از اینکه واکنش نشان دادهام قهقه میزند.
فَکّم افتاده پایین!
.
.
.
خدایا! احمقها محاصرهمان کردهاند.
آرام زمزمه میکرد: «طاعت از دست نیاید گـُنَهی باید کرد.» گفتم: «این حرف اصلاً درست نیست.» بیتوجه، ادامه داد: «در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.» با خودم فکر کردم: « زیاد هم حرف ناجوری نیست؛ این هم یکجور جلب توجه کردن از معشوق است.» بابای بچهها که نمیدانست این جمله از ذهنم گذشته، گفت: «ببین؛ مثل این است که مثلاً من نمیتوانم برای تو یک سرویس جواهرات بخرم، بعد...» و همینجا حرفش ناتمام ماند. گفتم: «آها فهمیدم؛ مثلاً تو نمیتوانی برای من یک سرویس جواهرات بخری، بعد بیایی یک کتک مفصل هم به من بزنی!»
پایان قصه: قهقه زدن بابای بچهها.
ما از این داستان نتیجه میگیریم که:
خدایا به من صبر جزیل عنایت فرما!
مدارکمان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانعمان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا میشدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم میکند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانیام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمیشنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئناش را دیدم و حرکت لبهایش را که گفت: «پیدایت میکنم.»
سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: «دیدی پیدایت کردم!»
.
.
.
دکترها جوابم کردهاند. روی تخت دراز کشیدهام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند میزنم. میگویم: «باز هم من باید زودتر بروم. نه، نگران نباش! این بار من پیدایت میکنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهارصد. نشان به نشانی لبخند. رمزمان هم باشد: دیدی پیدایت کردم!»
۱- نمیدانم فیلم Inception ساختهء کریستوفر نولان را دیدهاید یا نه. موضوع فیلم درباره مردی به نام دام کاب است که قادر است به خواب آدمها نفوذ کند و ذهنیات افراد را با تکنولوژی فوق پیشرفتهاش در اختیار بگیرد. آخرین مورد کاری که به او پیشنهاد میشود در واقع عملیاتی وارونه است که او باید ایدهای مشخص را به شخصی تلقین کند. طوری که شخص تصور کند که آن ایده متعلق به خود اوست. در نتیجه تصمیمی مطابق خواست شخص تلقین کننده بگیرد.
در این ماموریت آخر، گروه کاب برای اینکه به عمیقترین لایههای ناخوآگاه شخص نفوذ کنند مجبور میشوند که سه بار در خواب بخوابند و فرو رفتن در لایههای تو درتوی خواب، آنها را به هدفشان نزدیکتر میکند. و برای اینکه به عالم حقیقی برگردند باید هر بار در عمیقترین لایهء خواب بمیرند و به ترتیب به لایههای سطحی خواب بازگردند.
در عین حال خود دام کاب به دلیل حضور پی در پی در لایههای خواب و رویا، تعادل زندگی واقعیاش هم مختل شده است. او که به جرم قتل همسرش تحت تعقیب است به نوعی از آمریکا گریخته و در آرزوی دیدن فرزندانش روزگار میگذراند. و این ماموریت اخیر را برای یک سرمایهدار ژاپنی به نام سایتو انجام می دهد. سایتو پیشنهاد میکند که از پدیده اینسپشن استفاده کرده و ایده مورد نظر سایتو را در ذهن شخصی به نام رابرت فیشر (وارث یک امپراتوری عظیم انرژی) در عالم رویا بکارد تا سایتو بتواند آن امپراتوری را از چنگ وی درآورده و کلیت منابع انرژی در جهان را در اختیار گرفته و به ابرقدرتی بی رقیب تبدیل شود. و در عوض او ترتیب منع تعقیب کاب در آمریکا و دیدار فرزندانش را بدهد.
موضوع مرگ مال همسر کاب هم از این قرار است که به دلیل فرو رفتنهای پی در پی در لایههای رویا، تعادلش را از دست داده و در حالی که در یکی از این لایهها پنجاه سال با همسرش زندگی کرده، وقتی از خواب بیدار میشود همچنان تصور میکند که یک لایهء دیگر باقی مانده. و از آنجا که برای هر بار بیدار شدن باید بمیرد به کاب اصرار میکند که مرگی را برنامه ریزی کنند و به زندگی حقیقیشان برگردند. و هر چه کاب تلاش میکند او نمیپذیرد که به عالم واقعی بازگشتهاند. و برای اینکه کاب هم با او خودکشی کند نامهای برای وکیلش مینویسد شامل این مضمون که همسرش او را تهدید به مرگ کرده. بنابراین بعد از خودکشی مال، کاب متهم به قتل مال میشود. و همین گذشتهء او باعث میشود ناخودآگاهِ کاب همیشه درگیر این موضوع بماند و در همهء ماموریتهایش تاثیر بگذارد.
صحنه پایانی فیلم یکی از تاثیر گذار ترین صحنه های فیلم است. بالاخره تکلیف آدم روشن نمیشود و یک جورهایی آدم را معلق میگذارد. باید خودتان فیلم را ببینید. چون دانستن موضوع فیلم اصلاً لطمهای به تماشای آن نمیزند.
۲- از آنجا که اصولاً خیلی با خوابهایم درگیر هستم و کلاً کم پیش میآید که خوابهای خوب ببینم، به بابای بچهها میگویم: «اگر این حرف درست باشد که میگویند مرگ به نوعی مثل خواب است، بنابراین من با این خوابهای چپ اندر قیچیام حتماً به جهنم میروم.» برای همین هم از این تو در تویی و آمیختگی رویا با زندگی واقعی در فیلم خیلی تحت تاثیر قرار گرفتم. بابای بچهها میگوید: «اینجوری به مرگ فکر نکن. به این فکر کن که مرگ واقعا به همین راحتی باشد؛ مثل همین فیلم. یعنی زندگی هم مثل یکی از لایههای خواب باشد که در آن بمیریم و به سادگی ِ بیدار شدن از خواب، جایی در عالمی حقیقی بیدار شویم.»
هر شب از این آسمان کور
میگیرمت سراغ
هر بار میدهم به این چشم بیفروغ
وعدهء چراغ
اما محاق گـُنگ نگاهت همیشگیست.