حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

اشتباه یک پدر فمینیست

 

از روزی که به اندازهء تشخیص دست چپ و راست‌ام، بزرگ بوده‌ام، همیشه از پدرم شنیده‌ام که: دختر، انسان ارزشمندی است و حق دارد که، بداند؛ یاد بگیرد؛ درس بخواند؛ مستقل باشد؛ ... و برابری فرزند دختر و پسر... سرتان را درد نیاورم؛ پدرم یک فمینیست تمام عیار بوده‌ و هست. از آنجایی که من ذاتا آدم سنتی هستم، رساندن پدرم به خواسته‌هایش خیلی برایم سخت بوده و هیچ وقت نتوانستم از آزادیهایی که زیر سایه روشنفکری و بزرگواری پدرم داشته‌ام، بهره‌ء شایسته‌ای ببرم. تا جایی که پدر بی‌نوایم مثل مادر حسن کچل، سیب‌های سرخ را از داخل خانه تا کوچه، روی زمین می‌چید تا شاید دخترک، دست از خلوت گزینی بردارد. حالا بماند که دخترک هر روز سیب‌ها را می‌خورد و باز با التماس، به داخل خانه بازمی‌گشت. این را گفتم که روشن باشد، هرگز والدین‌ام را به خاطر بدست نیاورده‌ها، ملامت نمی‌کنم که به عکس؛ آنها موقعیت‌های ارزشمندی به من داده‌اند که اگر به انتخاب خودم بود اصلا آن موقعیت‌ها را نمی‌شناختم. 

اما گاهی خسته که می‌شوم می‌گویم پدرم اشتباه کرده‌است. از خانه که بیرون می‌آیی، از همان بای بسم الله، از شرایط شغلی گرفته تا ازدواج، هیچ برابری وجود ندارد. همان دختر مستقل بار آمده که فکر می کند از حقوق انسانی، برخوردار است، با همکار هم رشته و هم پایهء مذکرش، حقوق برابر ندارد. در ازدواج حقوق برابر ندارد. در قانون، ندارد، ... ندارد، ... ندارد.  با این حال چون برابری خواسته، باید مسئولیت‌ها و گرفتاری‌های استقلالش را بپذیرد؛ نه حقوق انسانی‌اش را! که نمی‌خواهم مفصل بگویم. چون تکراری‌ا‌ست، همچنین شعاری. 

نه! اشتباه نکنید، من حقوق برابر نمی‌خواهم. می‌گویم: من همان زن سنتی هشتاد سال پیش هستم. مثل مادر بزرگ مرحومم. نمی‌خواهم بگویند: خانم فلانی ماشاء الله یک پا مرد است. و بعد هر چه بار دارند روی گرده‌ام بگذارند. 

الغرض! دیگر، پایم را از کفش آقایان بیرون کشیده‌ام. امیدوارم راه رفتن زنانه یادم نرفته باشد. 

 

بار‌بر خانگی

 

صبح که از خواب بیدار می‌شوم رادیو را روشن میکنم و این جعبه تا اوایل شب، برایم حرف می‌زند. از اخبار سیاسی جهان گرفته تا آخرین آمار بورس. بعد یکی از این خواننده‌های در پیت، یک ترانه شمالی می‌خواند و پس از آن آگهی بازرگانی. پس از آگهی دوباره یک خواننده در پیت دیگر... اخبار مربوط به ترافیک و اعلام آمار تصادف در شهر... میزان آلودگی هوا... سفر استانی رئیس جمهور به چلغوز آباد و ارسال برق به ده‌کوره مذکور... عذر خواهی یکی از مسئولان از... دوباره، همان خواننده در پیت اول با یک ترانهء شمالی دیگر... 

چند شب پیش بابای بچه ها می‌پرسید: این روزها که از صبح تا شب در خانه تنها هستی، خسته نمی‌شوی. در دلم می‌گویم: چرا! خسته می‌شوم. احساس می‌کنم بار ِ یک شهر روی دوشم است.)) اما به او می گویم: رادیو پیام، هر روز چند ترانه از یک خوانندهء شمالی پخش می‌کند؛ به جان خودم، طرف، اطلاعاتی‌ست.)) و بابای بچه‌‌ها به ساده‌لوحی‌ام می‌خندد. 

 

بچه گول می‌زنی، بچه!؟

 

خواهر کوچک‌ام وقتی خیلی کوچک بود، دروغ‌‌های بانمکی می‌گفت که همه را به خنده می‌انداخت... آن روزها ما در حیاط خانه‌مان باغچه زیبایی داشتیم با چند درخت میوه و چند بوته گل. بزرگترها خیلی به باغچه می‌رسیدند. و همیشه به ما یادآوری می‌کردند که نباید داخل باغچه راه برویم. و من نمی‌دانم، خواهرم چه علاقه‌ای داشت که هر کاری را که می‌گفتند نکن! باید تا آخرش انجام می‌داد. یک روز که صدای اهالی خانه درآمد که: ای وای! چه کسی توی باغچه راه رفته؟ خواهرم با عجله دوید، دمپایی پدرم را آورد و داخل فضای فرو رفته در خاک باغچه گذاشت و گفت: ببینید! این جای دمپایی من نیست. جای دمپایی من کوچک می‌شود. این جای پا، بزرگ است.)) خلاصه ،بزرگتر‌ها، در حالی که سعی می‌کردند خنده‌شان را پنهان کنند دیگر به رویش نیاوردند که دروغ‌اش را فهمیده‌اند.

حالا، وقتی بچه‌ای دروغ می‌گوید و فکر می‌کند مرا پیچانده، یاد آن روزها می‌افتم. تمام لحظاتی  که فکر می‌کردیم دروغ‌هایمان را باور کرده‌اند، بزرگتر‌ها می‌دانستند؛ اما به رویمان نمی‌آوردند.   

 

مرگِ همسایه

  

دیروز عصر یکی از همسایه‌های قدیمی ِ خانه پدری‌ام مُرد. این که آن آدم چه کسی بوده، اصلا مهم نیست. دیشب هم خواب او را در یک باغ بزرگ ندیده‌ام. و دربارهء از دست دادن عزیزان هم، چیزی نمی‌خواهم بگویم. تنها چیزی که فکرم را مشغول کرده این است که چقدر دیدن یک آدم با پارچهء سفیدی که رویش کشیده‌اند، برایم عادی شده. وقتی نوجوان بودم، فکر می‌کردم: خوش به حال پدرم که از مُرده نمی‌ترسد. انگار در این سال‌ها که گذشته، دیگر یاد گرفته‌ام که:  آدم، می‌میرد.  

                                                           ***

 زندگی ما آدم‌ها به ۵ دوره تقسیم می‌شود. 

 

۱ـ کودکی؛ از هیچ چیز ِ مُردن، چیزی نمی‌دانیم. 

۲ـ نوجوانی؛ زیاد به مرگ فکر می‌کنیم و از مرده می‌ترسیم. 

۳ـ جوانی؛ نه به مرگ فکر می‌کنیم نه از مرده می‌ترسیم.

۴ـ میانسالی؛ مرگ را نزدیکتر حس می‌کنیم و زیر تابوت مردم را می‌گیریم تا زیر تابوت‌مان را بگیرند.      

۵ـ پیری؛ از هر چه مرگ، مُرده، حلوا، اعلامیه و مراسم عزاداری‌ست، می‌ترسیم.  

 

                                                           ***

راستی! بروم، نگاهی به شناسنامه‌ام بیاندازم.  

 

حوضخانه

 

و اما جریان حوضخانه این است که چند سالی‌ست دلم می‌خواهد در خانه‌مان یک حوضخانه داشته باشیم. یک اطاق که وسط آن حوضی باشد با فواره که اتفاقا کاشی کاریش را خودم انجام داده باشم. اگر فکر می کنید نمی‌توانم، سخت در اشتباهید. واگر می‌پرسید پس چرا تا حالا این کار را نکرده‌ام ،دلیلش این است که خانه‌اش را نداشته‌ام. بگذریم. 

دیشب فکر می‌کردم حوضخانه حقیقی ندارم که نداشته باشم؛ مجازیش را که می‌توانم داشته باشم. یک تیر و سه نشان است. هم حوضخانه‌دار می‌شوم. هم روزانه می نویسم، سومیش را هم بعدا می گویم؛ چون باید قصه‌اش را هم بگویم.