حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

متولی

نمی‌دانم اولین بار چه کسی این مَثَل امام‌زاده و متولی را ساخته. اما هر که بوده خوب چیزی یادمان داده. 

امروز رادیو در کرامات غدیر و امام‌علی صحبت می‌کرد. و یکی از جمله‌های درخشانش دربارهء امام‌علی این بود که: «علی علیه‌السلام غدیر را بسیار گرامی می‌داشت...»  

 

ما می توانیم از این جمله چند حالت را فرض کنیم: 

 

ـ نویسنده، دوست‌دار امام‌علی است اما حکایتش حکایت دوستِ نادان است. 

ـ نویسنده، دشمن امام علی‌ست اما خیلی هم دشمن دانایی نیست. 

ـ نویسنده، از دشمنان دانای امام‌علی‌ست که از بعضی دوستانِ نادان او، سوء استفاده می‌کند.  

ـ امام‌علی جزء جماعتی بود که وقتی مقامی به او دادند خیلی خودش را پسندید و همیشه آن روز را گرامی داشت...  

 

و از این فرضیات یک نتیجه بگیریم:  

  

اگر می‌خواهی کسی را خراب کنی یک دفاعیهء بد یا یک تعریفیهء احمقانه، برایش تنظیم کن؛ بعضی وقت‌ها جواب می‌دهد. البته نه در مورد کسی که مو، لای درز کراماتش نمی‌رود! 

 

    

اعتماد به نفس از نوع پزشکی

 

 

اعتراف می کنم که کم آوردم. و تا به حال چنین اعتماد به نفسی ندیده بودم. خانم دکتر جوانی که تحت عنوان دستیار ارتوپد در زمان بستری بودن مادرم، وظیفهء باز کردن پانسمان پای ایشان را داشت تا پزشک متخصص، زخم و وضعیت جراحی را بررسی کند، چنان اعتماد به نفسی داشت که یک لحظه کم آوردم و فراموش کردم که خودم هم مختصر آی کیو یی دارم. البته این را هم بگویم که در همان سِمَت دستیاری هم عقل مبارک شان نمی رسید که ویبریل روی پانسمان را مثل حلاج ها، پنبه نکنند. با اینکه من چند بار خواهش کرده بودم که ویبریل را با قیچی ببرند که بشود آن را دوباره روی زخم برگرداند و از هوا خوردن زخم تا زمان پانسمان بعدی که انجامش به قدم رنجه و دلخواه پرستاران محترم بستگی داشت، جلوگیری شود. حالا دماغ خانم دکتر را هم در حالی که همیشه به آسمان اشاره می کند تصور کنید. و با این زمینه، ادامه مطلب را بخوانید. 

 

هفته گذشته که برای کنترل استخوان و کشیدن احتمالی بخیه ها به درمانگاه بیمارستان مراجعه کردیم، به شکل شگفت انگیزی همهء کارها با سرعت و آرامش انجام شد؛ از پذیرش به رادیولوژی از رادیولوژی به درمانگاه و بقیهء ماجرا. و البته وقتی لحظه ورود به اتاقِ پزشک، چشمم به خانم دکتر مذکور افتاد، به یاد آوردم که  اینجا کجاست و اگر اینجا کاری درست انجام شد باید بدانم که یک جای کار می لنگد.  

 

با این حال باز هم سعی کردم آرام باشم و به دلم بد راه ندهم. با خودم فکر کردم هر چه باشد این خانم، دکتر است و حالا قرار نیست که مادرم را جراحی کند... و اینکه کنترل عکس رادیولوژی که کار پیچیده ای نیست... بخیه را هم که خودش قرار نیست بکشد. معمولاً در اتاق های پانسمان آدم های با تجربه ای مسئول این کار هستند... و با گفتن این جملات به خودم، سعی کردم که متمدن و خونسرد باشم و جوری رفتار نکنم که یعنی او را قبول ندارم. 

 

بعد از اینکه خودم مثل نوکری که با سرعت، کاری را برای اربابش انجام می دهد، پانسمان پای مادرم را باز کردم، (کاری که همین خانم برای جراح ارتوپد انجام می داد.) خانم دکتر نگاه مختصری به بخیه ها انداختند و بعد از بررسی عکس ها که با کمی بی انصافی باید بگویم که شک دارم چیزی از آن فهمیده باشند، گفتند که: «خوب است؛ فلان حرکت ورزشی را انجام بده؛ پای صدمه دیده را زمین نگذار و... به سلامت!» و البته به غیر از آن لحظه کوتاه که داشتند زخم را معاینه می کردند بقیه زمان حضورمان در اتاق، من داشتم سوراخ های بینی ایشان را رصد می کردم.  

 

از تعجب شاخ هایم درآمد و کمی از آن خونسردی که به زحمت به خودم خورانده بودم از گوش هایم بیرون زد و در حالی که سعی می کردم لحن آرامی داشته باشم گفتم:« آقای دکتر جلسهء گذشته گفتند که امروز بخیه ها را می کشند.» خانم دکتر اصلاً کم نیاوردند و گفتند:« باشه بکشید. به سلامت!» مادرم هم دیگر صدایش در آمد و گفت:« ببخشید خانم دکتر! آقای دکتر گفتند که فقط بخیه های سمت راست را می کشند.» و خانم دکتر هم با خونسردی گفتند:« باشه فقط سمت راست را بکشید.» دیگر سوتهای مخزن بخارم طاقت نیاوردند؛ گفتم:« ببخشید آقای دکتر کجا هستند چرا خودشان تشریف نمی آورند.» خانم دکتر با خونسردی گفتند که:« یک ساعت باید منتظر بمانید.» و اصلاً به روی خودشان نیاوردند که آنجا به جای پزشک، نقش لو لو را برای بیمار، بازی کرده اند. و من همین جا اعتراف می کنم که پیش این همه اعتماد به نفس کم آوردم.  

  

خلاصه، آنروز به خاطر کاری که فقط ربع یک ساعت وقت لازم داشت ربع یک روز را در بیمارستان سماق مکیدیم. و من آن روز متوجه شدم که اگر روزی، جایی، دیدم که کارم به سرعت و بی نقص انجام می شود، به عاقبت کار زیاد مطمئن نباشم. 

الیور توییست

 

    نقاشی آبستره اثر واسیلی کاندینسکی

  

الیور کوچولو ظرفش را بالاتر برد و گفت: «کمی بیشتر...!»  آقا گـُندِهه نیم خیز شد و گفت: «چی گفتی؟» الیور گفت: «بیشتر!»  آقا گـُندهه گفت: «با کمال میل!» و یک ملاقه سوپ توی ظرف الیور ریخت. الیور از این مهربانی خوشحال شد و از آن به بعد سالهای سال در یتیم‌خانه زندگی کرد. وقتی بزرگ شد برای خودش گدای شریفی شد و هرگز نفهمید که در تمام این سالها تنها وارث یک خانوادهء پولدار بوده.

 

ما از این داستان نتیجه می‌گیریم که خودِ چارلز دیکنز، صلاح الیور را بهتر می‌دانست!  

 

 

هوش ایرانی

 

 

می‌گویند پادشاه هند، بازی شطرنج را برای انوشیروان پادشاه ایران فرستاد و گفت که شطرنج عین زندگی‌ست. و اگر شهرت ایرانیان به هوش و زیرکی درست باشد، باید بتوانند راز بازی شطرنج را کشف کنند. انوشیروان سه روز مهلت خواست. و بعد از این‌که از همهء دانشمندان و علمای دم و دستگاهش ناامید شد، دست به دامن وزیر بسیار زیرک و هوشمندش، بزرگمهر شد. 

 

بزرگمهر به یک چشم بر هم زدن راز بازی را کشف کرد و در جواب به پادشاه هند، بازی تخته نرد را اختراع کرد. در ضمن، به پیوستِ یک دستگاه تخته‌نرد، یادداشتی فرستاد که: « این، عین زندگی‌ست. در زندگی  فرصت‌ها برابر نیستند و تو باید با عددی که تاس بر اساس شانس و اقبال، برایت می‌آورد بازی کنی.» و پادشاه هند به ایرانیان آفرین می‌گوید و هدایای ارزشمندی به ایران می‌فرستد. 

 

ما از این داستان دو تا نتیجه می‌گیریم: 

 

۱- بزرگمهر درست می‌گفته؛ زندگی اصلا دو دو تا، چهار تا، ندارد و ما آدم‌ها، فرصت‌های برابر نداریم. 

 

۲- اگر بین این همه آدم، بزرگمهری پیدا شده که آبرویمان را بخرد، دلیل نمی‌شود که ما به خودمان بگیریم و خودمان را مردمانی زیرک و هوشمند بدانیم.   

  

حادثه

این حرف من نیست؛ حرفِ آدم بزرگ‌هاست. می‌گویند وقتی حادثه ناخوشایندی برای آدم پیش می‌آید، حتماً حکمتی دارد. و ما هر چند که آن اتفاق اصلاً باب میل‌مان نیست اما در آینده‌ای دور یا نزدیک می‌بینیم که آن اتفاق در مجموع به نفع ما بوده‌است. 

گاهی که اتفاق‌هایی این‌چنینی برایم می‌افتند، خیلی سعی می‌کنم سر دربیاورم که چه منفعتی برای من دارند. یکی از این اتفاقات را که این‌روز‌ها تجربه می‌کنم بیش از همیشه ذهنم را مشغول کرده. راستش از هر راهی می‌روم فقط به یک جواب می‌رسم؛ 

قرار است رنج ببرم.