-
سال نو مبارک
دوشنبه 14 فروردینماه سال 1391 11:02
سلام. سال نو همگی مبارک. امروز صبح خواننده، توی رادیو میخواند: آی عید آمده، آی عید آمده. به بابای بچهها میگویم: آقا را باش! روز چهارده فروردین میگوید عید آمده؛ بابا عید تمام شد رفت پی کارش! حالا ربطش را پیدا کنید با تبریک گفتن خودم. مدتی است به دلیل کسالتی نسبتا طولانی که وظیفه زهرمار کردن عید و شب عیدمان را داشت...
-
اصغر از نوع فرهادی
سهشنبه 9 اسفندماه سال 1390 11:23
هر سال همین وقتها، چند روز که از مراسم اسکار میگذشت یکی از نزدیکانمان که کارمند صدا و سیما بود نمیدانم چهجوری، فیلم مراسم اسکار را برایمان میآورد. فیلمهای بتا و وی اچ اس را که یادتان میآید؛ روی همانها. این خاطرات مربوط میشود به سالهای بین شصت و پنج تا حدود هفتاد و پنج. یعنی همان سالهایی که به دنبال جنگ و...
-
زود باش
چهارشنبه 3 اسفندماه سال 1390 19:43
یادم باشد: مـن نمــی گـویم زیان کـن یا به فکــر سـود باش ای ز فرصت بی خبر در هر چه هستی زود باش... عبدالقادر بیدل دهلوی
-
ساکنان زاتین
دوشنبه 12 دیماه سال 1390 13:28
سیارهای کوچک اما زیبا؛ جایی که بعد از میلیونها سال یادآور وطنی بود که فقط تاریخدانان کهنسالِ فضاپیمای دلتا چیزکی از آن میدانستند. خاک مرطوب و آسمان آبی و اکسیژن. اکسیژنی که تولیدش در محیط فضاپیما کاری بسیار مشکل بود و حال هدیهای بزرگ و بیحد بود از سیارهای کوچک. تصویری بزرگ و واقعی از باران و آفتاب که نوع مجازیش...
-
آلزایمر
چهارشنبه 4 آبانماه سال 1390 12:18
مگر توی این گذشته، چه حلوایی خیر میکردند که همیشه داستانی از گذشته دارد که برای ما تعریف کند؟ توی کوچهها و محلههای عباسآباد چه هوایی را نفس میکشیدند. نانهای یوسفآباد را با چه جور ماستی میخوردند که الان نمیخورند؟ مگر سگهای ولگرد کوچههای عباسآباد چه جور تولههایی میزاییدند که میشد دنبالشان دوید و...
-
چوکو چیتا چاپینا
یکشنبه 24 مهرماه سال 1390 13:04
مهمترین اتفاقی که توی زندگی چوکو چیتا چاپینا افتاد این بود که شخصی از اهالی دهکده، خانه اش را از بُن جدا کرد و بعد از اینکه با قساوت تمام دیوارهایش را شکافت، تمام آنچه در خانه اش بود را هم به باد داد. در نتیجه زیر گرمای آفتاب، حسابی عرقِ چوکوی بی خانمان درآمد و تمام اجدادش از جلوی چشمش گذشتند. بعد از آن، طی فرآیندی...
-
یک قطعه از پازل شخصیت من
سهشنبه 5 مهرماه سال 1390 13:46
شنیدهاید که میگویند زمان نسبی است؟ یک وجه این نظریه برای من اینجور معنی میدهد که آدم هرقدر روزهای بیشتری را میگذراند سرعت گذر روزها برایش بیشتر میشوند. اما موضوع به همینجا ختم نمیشود. گاهی فکر میکنی که نظریاتت درستاند و همینجور که داری با خیال راحت زندگیات را میکنی ناگهان یک پارادوکس عجیب یقهات را میگیرد....
-
داستان آدمی متفاوت
چهارشنبه 23 شهریورماه سال 1390 20:57
دیلاق ِ یالقوز مردی است که آدمها داستانهای عجیبی دربارهاش گفتهاند. اما با اینحال دیلاق داستان پیچیدهای ندارد. اگر قبول داشته باشیم که همهء افسانهها ریشه در واقعیت دارند، راحتتر میتوانیم داستانهای مربوط به دیلاق را باور کنیم. هرچند که خصوصیات او، جزء به جزء باورپذیر نیستند اما آنقدرها هم دور از حقیقت...
-
داستان ماهگوش
یکشنبه 6 شهریورماه سال 1390 15:50
روزی بود و روزگاری بود. توی یکی از دهات جابلقا دیوبچهای زندگی میکرد که سر بزرگی داشت. این سر بزرگی که گفتم معنیاش این نیست که سر فیزیکیاش گنده بود بلکه به این معنیاست که طرف از آنها بود که... خوب؛ حالا خودتان میفهمید! دیوبچه که اسمش ماهگوش بود یک شب خواب عجیبی دید! در خواب دید که توی یکی از دهات جابلسا،...
-
چطور مسافران فضاپیمای دلتا به اهالی آن تبدیل شدند.
چهارشنبه 26 مردادماه سال 1390 19:25
منبع عکس «بیایید عقلمان را روی هم بگذاریم ببینیم راه دیگری به ذهنمان میرسد یا نه؟!» این جمله را یکی از سرنشینان فضاپیمای دلتا، وقتی که همسفرانش از فرود آمدن روی سیارههای کهکشان راه شیری ناامید شده بودند، به زبان آورد... بعد از اینکه فضاپیما، کرهء در حال نابودی زمین را ترک کرد، سرنشینانش امیدوار بودند که با طی کردن...
-
موجودی زنده به نام خیابان نظام آباد
دوشنبه 17 مردادماه سال 1390 12:37
همیشه فکر میکنیم فقط به موجودی که راست راست جلوی چشممان راه برود و نفس بکشد میشود گفت موجود زنده. اما این حقیقت ندارد. گاهی موجودات زنده صورتهای دیگری هم پیدا می کنند. مثلا تا به حال به کندوی زنبور عسل فکر کردهاید؟ علاوه بر اینکه تک تک زنبورهای کوچک، موجودات زنده هستند، آدم احساس میکند که یک شعور بزرگ، همیشه در...
-
ضربالمثلهایی از گلستان
چهارشنبه 12 مردادماه سال 1390 16:26
اخیرا فرصتی پیش آمده که بر حسب ضرورت و نه فرهیختگی، از گلستان سعدی یک ورقی هم قسمت ما بشود. نمیدانم چقدر از ما آدمها از اصل ماجرا باخبریم؟ مثلا وقتی میگویند: «حکیم ابولقاسم فردوسی» واقعا چه میدانیم عمق این حکمت تا کجاست. یا از رندی حافظ چه میدانیم وقتی که میگوید آرامگاهاش زیارتگه رندان جهان خواهد بود. و یا...
-
داستان کابوسهای نعنا
شنبه 1 مردادماه سال 1390 12:11
منبع عکس داستان کابوسهای نعنا از آنجا شروع شد که... راستش را بخواهید نعنا اصلا به خاطر نمیآورَد که داستان کابوسهایش دقیقا از کجا شروع شد. و درعوض تا دلتان بخواهد میداند که چهجور جانوران و خرابهها و بیغولههایی را در کابوسهایش دیده است. و از چه خطرات و ماجراهایی با جملهء «دیگر بس کن و بیدار شو؛ داری کابوس...
-
میراث
شنبه 18 تیرماه سال 1390 04:09
منبع عکس امروز میخواهم داستان میراث عجیب خانوادهء شوی مینگ جیانگِ اوکلاهومایی را از خودم دربیاورم. داستان این میراث عجیب به گذشتههای خیلی دور باز میگردد؛ آنقدر که هیچ کس دقیقاً نمیداند اولین کسی که این ارث را بهجا گذاشته چه کسی بودهاست. و اجداد شوی مینگ جیانگ (که در طول مسیری طولانی از جایی حوالی شهر هانگژو در...
-
آخرین جملات یک محتضر
پنجشنبه 16 تیرماه سال 1390 14:53
یعنی من آنقدر زنده میمانم که زمستان آینده را ببینم؟ یا از این گرما، جان به جان آفرین تسلیم میکنم؟ به دلیل همان علاقهء دیوانهوارم به زمستان که در جریانش هستید و نیمهجان بودنم در کلیهء روزهای گرم سال ، عجالتاً هیچجور خلاقیتم نمیآید. حالا یا میمیرم یا دوباره یک داستان جدید از خودم در میآورم. مطمئن باشید اگر...
-
وابستگی از نوع کیهانی
دوشنبه 6 تیرماه سال 1390 10:28
منبع عکس شنیدهاید که میگویند قرار است بادهای غالبِ غربی، تغییر مسیر بدهند و اینبار از شرق بهوزند و ابرهای بارانی هم به تبع آن تغییر مسیر بدهند. در این صورت حتما آب و هوا تغییر میکند و با تغییرات دما هم مواجه میشویم. در نتیجه، این تغییر دما تبعات زیادی خواهد داشت. از جمله ممکن است منجر به زلزلههای هولناک بشود....
-
داستان آدمها و زمین
شنبه 28 خردادماه سال 1390 12:14
یک جایی زیر زمین، موجودات عجیبی زندگی میکنند که بگویم باورتان نمیشود. این موجودات عجیب کوتولههایی هستند که موهای سفید و چشمان ریز و نابینا دارند. (درست برعکس روی زمینیها که موهای سیاه و چشمهایی درشت و دریده دارند.) از آنجا که هیچوقت رنگ خورشید را ندیدهاند، نیازی هم به چشم نداشتهاند. و اگر از آنها دربارهء دیدن...
-
پدرم درخت، مادرم مایا
یکشنبه 1 خردادماه سال 1390 13:52
وقتی به درختان کهنسال نگاه میکنم حس عجیبی دارم. و اگر بخواهم توضیحش بدهم، میشود، گرداب به هم پیچیدهای از میل به زندگی ابدی، نیاز به مرگ، جوانی و پیری و ... و ... و. این موجودات عجیبِ آب حیات نوشیده، وسوسه عجیب در آغوش گرفتن را در من بیدار میکنند. تا جایی که فکر میکنم اگر کف دستها و صورتم را به آنها بچسبانم...
-
داستان من و عقرب
سهشنبه 20 اردیبهشتماه سال 1390 20:28
تا بهحال شده که یک عقرب دومتری از کنارتان رد شده باشد و نترسیده باشید؟ دیروز توی خیابان عقربی دیدم با ابعادی به این، اندازه! (دستم را در حالتی فرض کنید که انگار یک زرافه را بغل کردهام.) منتظر بودم که دُم چهار متریاش را بلند کند و دقیقاً توی فرق سرم فرود بیاورد. یک گارد عجیب از خودم درآوردم؛ حرفهای. هر چه فکر...
-
پسر فراری هم مٌرد.
دوشنبه 12 اردیبهشتماه سال 1390 10:59
میدانم داستانم کمی بیات شده اما هنوز رویش، قارچها و کپکها رشد نکردهاند؛ پس میگویم! چند روز پیش که خبر را شنیدم واقعا باورم شد که فرار از مدرسه عاقبت خوشی ندارد. خدایا دیگر میچسبم به درس و مشقم؛ قول میدهم. دوباره آهنگ کلاغا را گوش میدهم. دلم میگیرد؛ بدجوری. باورم نمیشود آدمی که در سالهای کودکی، کلی مرا سر...
-
از شهر هرت با شما صحبت می کنم
پنجشنبه 1 اردیبهشتماه سال 1390 15:31
چند روزیست که گرفتار یک پروژهء اجباری ام. اگر بخواهم منصف باشم باید بگویم اینجا که ما زندگی می کنیم، یعنی همین شهر هِرت بلند آوازه، کمتر کسی پیدا می شود که کارش را بلد باشد و کمتر کاریست که درست انجام شده باشد. مشتری ام به دلیلی به تعداد زیادی از لوگوها و برند های معروف ایرانی و خارجی احتیاج دارد. و چون هیچ کدام از...
-
عشق را از من بگیر؛ مدرسه را نه!
شنبه 20 فروردینماه سال 1390 13:09
مدرسه که می رفتم با آهنگ کلاغا ی منوچهر سخایی عالمی داشتم. الان که فکرش را می کنم دلم برای سادگی آن روزهایم تنگ می شود. اولین بار که این آهنگ را شنیدم احساس عجیبی داشتم. چیزی مثل ترس، ترحم، عبرت... و حالا تنها حسی که با شنیدنش پیدا می کنم همین نوستالژی است همراه با لبخندی که به کودکِ ساده دلم می زنم. وقتی که می گفت:...
-
داستان مرد بازیافتی
دوشنبه 15 فروردینماه سال 1390 11:00
تا به حال کسی را مثل مرد بازیافتی ندیده ام. و اگر برایتان بگویم شما هم با من هم عقیده می شوید. او اصلاً ظاهر عجیبی ندارد؛ خیلی معمولی است. مثل معلم ها یا کارمند ها و یا شاید هم کمی شبیه کارمند های بایگانی قدیمی که با کاغذ سرو کار داشتند. و در خانهء معمولی با خانوادهء معمولی و بچه های معمولی اش زندگی می کند. اما رفتار...
-
سنگ یا خاک
سهشنبه 2 فروردینماه سال 1390 20:00
... از بهاران کی شود سرسبز سنگ خاک شو تا گل برویی رنگ رنگ سالهـا تو سـنـگ بـودی دلـخـراش آزمـــون را یک زمانی خاک باش مولوی
-
زمستانی که میگذرد
سهشنبه 24 اسفندماه سال 1389 11:29
بلور برف علاقهء دیوانهوار من به برف گاهی خودم را هم متعجب میکند. و این علاقه، آنقدر افراطیست که اگر بفهمم جایی دارد برف میبارد و من امکان رفتن به آنجا را دارم، کار و زندگیام را ول میکنم و میروم که زبانم لال از دیدن برف بینصیب نمانم. گاهی فکر میکنم که احتمالاً جای درستی متولد نشدهام و الان باید اسکیموی...
-
دفترچهء اِتود
پنجشنبه 12 اسفندماه سال 1389 20:26
استاد اصلاً آدم خوش خلقی نبود. آدمی بود بسیار جدی، سخت گیر و بسیار بدخُلق و تلخ. اولین جلسهء کلاس تصویرسازی، از ما خواست که دفتر کوچکی درست کنیم که درست مطابق سلیقهء خودمان باشد. هر قطعی که میپسندیم از هر نوع کاغذی که دوست داریم. حالا میتواند کاغذ سفید باشد یا کاغذ کاهی یا رنگی، بریدههای روزنامه، تلق، فویل، یا هر...
-
...
شنبه 7 اسفندماه سال 1389 11:46
بیچاره کسی که در هوای تو نسوخت عمـری نگـران دیـده بـه راه تو ندوخــت بیچاره کسی که یوسفی داشت عزیز آسـان به کف آوردش و ارزان بفـروخت مرتضی توکلی
-
شِکَرَک
پنجشنبه 28 بهمنماه سال 1389 18:01
قند. شکر. نبات. مربا. عسل. شکلات. شیرینبیان. شکرپنیر. شیره... چیه؟ دهانتان شیرین نشد؟... خوب با این یکی چطورید؟ حلوا. ترحلوا. رنگینک. شکرپاره. قَنداغ... جانم؟ باز هم کامتان زهرمار است؟... عیب ندارد. اینیکی را داشتهباشید؛ یارانهء نقدی. سهام عدالت... جان؟ باز هم نشد؟ بابا عجب رویی دارید؛ هر که جای شما بود تا حالا...
-
دماغ عقابیها و دماغ فندقیها
یکشنبه 17 بهمنماه سال 1389 02:06
آن قدیمها توی یک شهر خیلی دور در نپتون، آدمهای فضایی عجیبی زندگی میکردند. آن آدمها دو قبیلهء بزرگ را تشکیل میدادند به نامهای دماغعقابیها و دماغفندقیها. این دو قبیله از زمانی که یادشان میآمد یعنی حدودا ً همزمان با دوران ژوراستیکِ کرهء زمین، با هم اختلافات شدید نژادپرستانه داشتند. و هر کدام نژاد خود را برتر...
-
حرفهای مگو
پنجشنبه 7 بهمنماه سال 1389 18:46
این روزها نه فقط یک حرف بلکه صدها حرف هست که در دلم مانده و تمام مدت نگرانم روی زبانم تاولی، چیزی در بیاید. راستش آنقدر موضوع توی ذهنم دارم که نمیدانم کدامش را بنویسم. و اگر بگویید که اینهمه چریدی، پس دنبهات کو؟ باید بگویم حیف که پدر سالاری دست و پای ما را بسته. از همان روزهای اول که روزانه نوشتن را شروع کردم...