-
شهر احمقها
چهارشنبه 22 دیماه سال 1389 12:46
۱- شخصی که اسمش در ذهنم نمانده به عنوان مقام پاسخگو آوردهاند توی رادیو. از طرف میپرسند: «با توجه به بررسیهایی که تا کنون انجام شده، آیا دلیل سقوط هواپیمای تهران- ارومیه مشخص شدهاست یا نه؟» طرف میگوید: «آنچه مسلم است، هواپیمای مورد نظر به هیچ وجه نقص فنی نداشته، الحمدلله. نکتهء دیگر اینکه خلبان هواپیما نیز...
-
طاعت و گناه
دوشنبه 29 آذرماه سال 1389 12:54
آرام زمزمه میکرد: «طاعت از دست نیاید گـُنَهی باید کرد.» گفتم: «این حرف اصلاً درست نیست.» بیتوجه، ادامه داد: «در دل دوست به هر حیله رهی باید کرد.» با خودم فکر کردم: « زیاد هم حرف ناجوری نیست؛ این هم یکجور جلب توجه کردن از معشوق است.» بابای بچهها که نمیدانست این جمله از ذهنم گذشته، گفت: «ببین؛ مثل این است که مثلاً...
-
نشانی
دوشنبه 22 آذرماه سال 1389 11:41
مدارکمان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانعمان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا میشدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم میکند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانیام را نمی دانست. از خروجی که...
-
Inception
دوشنبه 15 آذرماه سال 1389 11:40
۱- نمیدانم فیلم Inception ساختهء کریستوفر نولان را دیدهاید یا نه. موضوع فیلم درباره مردی به نام دام کاب است که قادر است به خواب آدمها نفوذ کند و ذهنیات افراد را با تکنولوژی فوق پیشرفتهاش در اختیار بگیرد. آخرین مورد کاری که به او پیشنهاد میشود در واقع عملیاتی وارونه است که او باید ایدهای مشخص را به شخصی تلقین...
-
محاق
شنبه 13 آذرماه سال 1389 18:54
هر شب از این آسمان کور میگیرمت سراغ هر بار میدهم به این چشم بیفروغ وعدهء چراغ اما محاق گـُنگ نگاهت همیشگیست.
-
متولی
چهارشنبه 3 آذرماه سال 1389 09:24
نمیدانم اولین بار چه کسی این مَثَل امامزاده و متولی را ساخته. اما هر که بوده خوب چیزی یادمان داده. امروز رادیو در کرامات غدیر و امامعلی صحبت میکرد. و یکی از جملههای درخشانش دربارهء امامعلی این بود که: «علی علیهالسلام غدیر را بسیار گرامی میداشت...» ما می توانیم از این جمله چند حالت را فرض کنیم: ـ نویسنده،...
-
اعتماد به نفس از نوع پزشکی
یکشنبه 30 آبانماه سال 1389 15:17
اعتراف می کنم که کم آوردم. و تا به حال چنین اعتماد به نفسی ندیده بودم. خانم دکتر جوانی که تحت عنوان دستیار ارتوپد در زمان بستری بودن مادرم، وظیفهء باز کردن پانسمان پای ایشان را داشت تا پزشک متخصص، زخم و وضعیت جراحی را بررسی کند، چنان اعتماد به نفسی داشت که یک لحظه کم آوردم و فراموش کردم که خودم هم مختصر آی کیو یی...
-
الیور توییست
چهارشنبه 19 آبانماه سال 1389 11:13
نقاشی آبستره اثر واسیلی کاندینسکی الیور کوچولو ظرفش را بالاتر برد و گفت: «کمی بیشتر...!» آقا گـُندِهه نیم خیز شد و گفت: «چی گفتی؟» الیور گفت: «بیشتر!» آقا گـُندهه گفت: «با کمال میل!» و یک ملاقه سوپ توی ظرف الیور ریخت. الیور از این مهربانی خوشحال شد و از آن به بعد سالهای سال در یتیمخانه زندگی کرد. وقتی بزرگ شد برای...
-
هوش ایرانی
یکشنبه 9 آبانماه سال 1389 19:33
میگویند پادشاه هند، بازی شطرنج را برای انوشیروان پادشاه ایران فرستاد و گفت که شطرنج عین زندگیست. و اگر شهرت ایرانیان به هوش و زیرکی درست باشد، باید بتوانند راز بازی شطرنج را کشف کنند. انوشیروان سه روز مهلت خواست. و بعد از اینکه از همهء دانشمندان و علمای دم و دستگاهش ناامید شد، دست به دامن وزیر بسیار زیرک و هوشمندش،...
-
حادثه
یکشنبه 25 مهرماه سال 1389 13:16
این حرف من نیست؛ حرفِ آدم بزرگهاست. میگویند وقتی حادثه ناخوشایندی برای آدم پیش میآید، حتماً حکمتی دارد. و ما هر چند که آن اتفاق اصلاً باب میلمان نیست اما در آیندهای دور یا نزدیک میبینیم که آن اتفاق در مجموع به نفع ما بودهاست. گاهی که اتفاقهایی اینچنینی برایم میافتند، خیلی سعی میکنم سر دربیاورم که چه منفعتی...
-
همه میمیرند
شنبه 17 مهرماه سال 1389 12:59
سالها پیش کتابی میخواندم از سیمون دوبووار به نام همه میمیرند . خلاصه داستان این است که مردی جوان، اکسیر بیمرگی مینوشد و سناش در همان سال متوقف میشود. اول، قصه را باور نمیکند اما وقتی سعی میکند خودش را در رودخانه غرق کند متوجه میشود که موضوع حقیقت دارد. او سالهای سال زندگی میکند و هر کاری که آرزویش را...
-
مشغلههای فمینیستی
چهارشنبه 31 شهریورماه سال 1389 13:18
صبح که از خواب بیدار میشوم باید مراقب همه چیز باشم و هزار تا کار دارم که باید انجام بدهم. 1- اول از همه رادیو را روشن میکنم تا به عنوان یک زن از دنیا عقب نمانم! و اطلاعاتِ درست را تمام و کمال از رادیوی ملی دریافت کنم! بنابراین اطلاعات عمومیام در حد تیم ملیست. نشان به آن نشان که وقتی در مورد موضوعی اظهار نظر...
-
هانیبال الخاص
پنجشنبه 25 شهریورماه سال 1389 13:07
هانیبال الخاص درگذشت. هانیبال را زیاد نمیشناسم. اما دوبار در زندگیام وقتی اسم این آدم را شنیدم؛ بغضام گرفت. از آن بغضهایی که چون زیاد مهم نیستند به آنجا نمیرسد که بترکند. و برای همین هم هست که تا مدتها روی دلت سنگینی میکنند. غم باید آنقدر بزرگ باشد که آدم حداقل چند قطره اشک بریزد که گلویش خلاص شود. اولین باری...
-
سقاخانه
دوشنبه 22 شهریورماه سال 1389 19:14
اگر کمی از این مسلمانیهای سُنتی داشته باشید یا حداقل در گذشته داشته بوده باشید!، (با فعل، حال کردید؟) حتماً گذرتان به سقاخانه افتادهاست. همان پنجرهء تاریک که همیشه با نور شمع روشن میشد و ملت به نردههایش دخیلهای سبز رنگ میبستند. به پنجره که نگاه میکردی هر شمع روشن نمایندهء یک آرزو بود و اگر میگذاشتند یک شمع تا...
-
بیژن
شنبه 13 شهریورماه سال 1389 15:26
امسال تابستان هم، بیژن بساط اش را پشت پنجرهمان پهن کرده است. چند سالی هست که همسایهء ما شده. البته من نمیدانم زمستانها کجا میرود که پیدایش نیست. اما از آخرین روزهای اردیبهشت باز هم سر و کلهاش پیدا میشود و تا آخرین وزشهای بادِ پاییز، همان جا، جا خوش میکند و اولین عطسهء زمستانیاش را که زد بازهم بارَش را...
-
من و پدرم
دوشنبه 1 شهریورماه سال 1389 14:41
اولین باری که فهمیدم فوتبال یعنی چه، را بیاد ندارم. اما لحظهبهلحظه حرصهایی که بابت فوتبال خوردم، همگی یک حس مشترک داشتند که باعث شده فراموششان نکنم. نبود لحظهای که تلویزیون فوتبال پخش کند و صدایش در خانهء ما نپیچد. و آنچه از همه بیشتر حرص مرا درمیآورد این بود که درآن لحظهها دیدن هر کانال دیگر به هر بهانه...
-
پرونده
سهشنبه 26 مردادماه سال 1389 17:25
در طی کاوشهای یک باستانشناس حرفهای*، آثاری به قدمتِ عصر یخبندان، کشف شده و به محل موزهء ملی انتقال پیدا کرد. این سند کشفشده، تحت عنوان پروندهء تحصیلی من در دبستان گـُل، شامل کارنامهها و کارت بهداشتی آن روزهایم است. کارنامهها که برایم عادی بودند؛ تقریبا به خاطر داشتمشان. اما کارت بهداشتام، فوقالعاده بود....
-
شِرپا
پنجشنبه 21 مردادماه سال 1389 13:59
در دنیا یک موجود خاکستری زندگی میکند به نام شِرپا. شرپا کوهنوردِ خاموشیست که پابهپایِ قهرمان، حرکت کرده و بار ِ سنگین او را تا نزدیک قُلّه حمل میکند. این آدم، موجود عجیبی است؛ کسی که شغلاش حمل ِ بار ِ کوهنوردان است. این موجودِ خاکستریِ خنثی، فردیست بومی که در حوالی کوههای بزرگ زندگی میکند. یعنی...
-
اسماعیل طَطَری
یکشنبه 17 مردادماه سال 1389 11:06
آفتاب : اسماعیل ططری، نماینده سابق کرمانشاه در مجلس هشتم شورای اسلامی درگذشت. ۱- چند سال پیش در کلاسهای دانشگاه یکی از اساتید پرسید: «میدانید این آقای ططری قبل از انقلاب چهکاره بوده؟» یکی از بچهها از ته کلاس گفت: «سینی پاره میکردند استاد!» و شلیک خنده بچهها. استادِ مورد نظر در ادامه گفتند که آقای ططری قبل از...
-
تناسخ
چهارشنبه 13 مردادماه سال 1389 13:01
۱- روی زمین نشستهام؛ چهار زانو. موهایم را از پشت گوشهایم، دو تا بافتهام. دستهای بزرگام را روی پاهایم گذاشتهام. بالاتنهء چهارشانهام عجیب، بزرگ و تنومند است؛ به زنان نمیماند. اما در اعماق قلبم میدانم که زن هستم. گردنِ بلند و کشیدهای دارم و گردنبندِ بزرگی پر از دندان حیوانات و سنگهای محافظ را روی سینهام...
-
درگذشته
یکشنبه 10 مردادماه سال 1389 12:46
مرگِ آدمهای متفاوت، احساسات متفاوتی در ما ایجاد میکند. بعضی آدمها هستند که وقتی میمیرند، آدم میگوید: به جهنم که مُرد. حقاش بود؛ مثل آدمکُشها و جنایتکارها . بعضی آدمها هم هستند که در عین حال که مرگشان ما را خوشحال نمیکند، دلِ خوشی هم از ایشان نداریم؛ مثلاً یک نمایندهء بیلیاقت مجلس. در این مواقع میگوییم:...
-
مهاجرت
پنجشنبه 31 تیرماه سال 1389 17:23
1- این روزها که بازار مهاجرت داغ است و از همهء انواع ِ آدم، از روشنفکر و تحصیل کرده و مُرفه گرفته تا کاسب و کارگر و فرهنگی، همه به فکر مهاجرت هستند، من هم از این حال و هوا دور نیستم. از روزی که اولین دوست صمیمیام از ایران مهاجرت کرد، شانزده سال میگذرد و تا امروز، مهاجرتِ تعداد زیادی از دوستان و آشنایان، هر بار مرا...
-
دعای صبح سهشنبه
سهشنبه 29 تیرماه سال 1389 12:21
موقع صبحانه به بابای بچهها میگویم: «اگر میشود امروز، کلاس نرو!» با لحن کاملا جدی میگوید: «نه! نمیشود. باید بروم.» از در که بیرون میرود میگویم: «کتاب و مضرابات را جا گذاشتی که!» میگوید: «آخر نمیدانم، کلاس میروم یا نه!» خدایا به من صبر جزیل، جذیل، جظیل، جضیل،(؟!) عطا بفرما.
-
سرزمین بنز
پنجشنبه 24 تیرماه سال 1389 12:37
بعضی از مسائل هستند که تا نزدیکشان نشوی نمیدانی چقدر اهمیت دارند. یادم میآید نوجوان که بودم، تلویزیون یک طراح آلمانی را نشان میداد که چند قوری طراحی کردهبود. من هم که اول راه بودم و فکر میکردم خیلی از طراحی سر در میآورم، با خودم فکر میکردم: «عجب کار مسخرهای. حالا چه اهمیت دارد که وقتی چای از لولهء قوری بیرون...
-
اعتماد
سهشنبه 8 تیرماه سال 1389 19:03
بعضی وقتها منطق آدم هنگ میکند؛ یعنی آدم نمیداند کاری که انجام داده درست بوده یا نه. نمیدانم برایتان پیش آمده که دچار چنین حس دوگانهای شوید؟ در خیابان، شربت نذری میخوردیم. به بابای بچهها گفتم: «لیوانت را مچاله کن، بعد دور بیانداز.» بابای بچهها گفت: «اینکار، خیلی لازم نیست.» گفتم: «ببین از نظر بهداشتی درست...
-
به بهانهء جام جهانی
جمعه 4 تیرماه سال 1389 13:01
تا حالا اسم آناهیتا را شنیدهاید؟ یا مثلا ونوس ؟ و یا گایا ؟ و یا ... اگر شنیده باشید، حتما میدانید که اینها، ایزدبانوانی هستند که هر کدامشان در افسانهها، نقشی دارند. مثلا آناهیتا ایزدبانوی نگهبان آبها، ونوس نماد باروری و گایا ایزد بانوی زمین است. این ایزدبانوان و یا به عبارت دیگر، همان الهه ها، نقش عمدهای در...
-
اژدهازاده و مرغپرورده
چهارشنبه 2 تیرماه سال 1389 09:49
بابای بچهها میگوید: « دوست همکاری از من پرسید بچهء کجا هستی؟ گفتم خیابان پامنار. با تعجب نگاهم کرد و گفت: به شما نمیآید.» میگویم: میخواستی بگویی: خیلی هم به ما میآید؛ تازه، مادر بچهها هم بچهء میدان فوزیه است. ازدواج ِ اژدهازاده و مرغپرورده *. چه بشوند بچهها. بابای بچهها، میخندد. پاورقی* اشاره به داستان...
-
کشور برادر
سهشنبه 1 تیرماه سال 1389 14:25
نمیدانم عاقبت ما با این کشور برادر، چه میشود؟ امروز رادیو اعلام میکرد که صادرات چین به امریکا، چهار برابر صادرات امریکا به چین است. خوب معلوم است. وقتی جمعیت چین، چندین برابر ایالات متحده و دستمزد کارگر در چین، به مراتب از دستمزد در امریکا، کمتر باشد، نتیجه همین است. میگویند، اگر چین با همین روند پیش برود، اقتصاد...
-
سواد در جُزوه
دوشنبه 31 خردادماه سال 1389 12:23
سال ۱۳۷۵ تازه از خانه فرهنگ امامزاده یحی بیرون آمدهام. دنبال جایی میگردم که کلاسهای نقد شعر داشته باشد. تشنهء نوشتنام و به دنبال کسی میگردم که عروض بداند. دوستی فرهنگسرای خاوران را معرفی میکند و میگوید که تازه افتتاح شده. یک هفته بعد در فرهنگسرا هستم. سوالم را از معلم کلاس میپرسم. او میگوید این سوالات را از...
-
جمشید
دوشنبه 24 خردادماه سال 1389 16:45
جمشید بزرگترین پادشاه اساطیری ایران است و در شاهنامه فردوسی و کتاب اوستا داستانهای شیرینی در مورد او نوشته شده که خواندنش خالی از لطف نیست. نام جمشید از ترکیب دوکلمه جَم و شید تشکیل شده که تا مدتها کلمه شید به معنای تابناک فرض میشده. بنابر این جمشید را به معنای جم ِتابناک در نظر می گرفتند. اما اخیرا محققی گفتهاست...