تا حالا اسم آناهیتا را شنیدهاید؟ یا مثلا ونوس؟ و یا گایا؟ و یا ...
اگر شنیده باشید، حتما میدانید که اینها، ایزدبانوانی هستند که هر کدامشان در افسانهها، نقشی دارند. مثلا آناهیتا ایزدبانوی نگهبان آبها، ونوس نماد باروری و گایا ایزد بانوی زمین است. این ایزدبانوان و یا به عبارت دیگر، همان الههها، نقش عمدهای در اساطیر داشتهاند و هر کدام بخشی از طبیعت را تحت کنترل خود گرفتهاند.
اما اخیرا مشخص شده که در اساطیر، الهه دیگری نیز وجود داشته که به دلایل نامعلومی تا به حال کسی اسم آنرا نشنیده است. این کشف توسط شخص شخیص بابای بچههای ما، به ثبت رسیده. و از آنجا که فرهنگِ خانهء ما از نوع مردسالاریست، ما هم این کشف را به رسمیت شناختیم.
اسم الهه را گفتم؟ نه نگفتم! این ایزدبانوی جدید، الههء فوتبال نام دارد. بابای بچهها معتقد است، همانطور که در اساطیر هر الههای کار مربوط به محدودهء تخصصی خودش را انجام میداده، در فوتبال نیز یک روح کل حکومت میکند. که مانند یک موجود زنده فکر میکند و تصمیم میگیرد. و بازیکنان و مربیان مانند اجزایی هستند که هر کدام با انجام وظایفشان، کمک میکنند تا این روح کل به اهدافش برسد.
طبق نظریات ایشان (بابای بچهها) هر تیم تشکیل شده از بازیکنان، مربیان، مسئولان ردهبالا و ردهپایین، روزنامهنگاران، طرفداران،... و علاوه بر همهء اینها، حتی قوانین و شرایط حاکم بر خود تیم و جامعهای که این آدم ها در آن زندگی میکنند هم، از اجزای مهم هدایت کنندهء الههء فوتبال است.
مهمترین کاری که الهه انجام میدهد این است که هر تیم را بر اساس ظرفیت و شایستگی هر کدام از اجزاء نامبُرده، بررسی میکند و اگر به هر دلیلی تیم را شایسته بُرد ندید، به سرعت وارد عمل شده و برگهء امضا شدهء شکست را در کارتابل آن تیم قرار میدهد. بنابر این هر تصمیمی که الههء فوتبال بگیرد، رابطه مستقیم دارد با مجموعهء عناصر و شرایط حاکم بر تیم.
البته ایشان نظریات مبسوطی در اینباره دارند که به دلیل بالای دیپلم بودنشان، زیاد سر در نمیآورم. ولی همینقدر هم که فهمیدم، کافیست که بدانم، چرا تیم فوتبال ما، اصولن، راه به جایی نمیبرد. الحقوالانصاف که الهه خانم، کارش را خوب بلد است.
بابای بچهها میگوید: « دوست همکاری از من پرسید بچهء کجا هستی؟ گفتم خیابان پامنار. با تعجب نگاهم کرد و گفت: به شما نمیآید.» میگویم: میخواستی بگویی: خیلی هم به ما میآید؛ تازه، مادر بچهها هم بچهء میدان فوزیه است. ازدواج ِ اژدهازاده و مرغپرورده*. چه بشوند بچهها.
بابای بچهها، میخندد.
پاورقی*
اشاره به داستان زال و رودابه؛ وقتی سام میشنود که زال و رودابه به یکدیگر علاقمند شدهاند می گوید: اژدهازاده (رودابه که از نوادگان ضحاک بوده) و مرغ پروده ( زال که به وسیله سیمرغ پرورده شده) نمیتوانند وصلت کنند. اما اختر بینان میگویند که: از این دو فرزندی (رستم) به دنیا میآید که پشت و پناه ایران میشود.
نمیدانم عاقبت ما با این کشور برادر، چه میشود؟ امروز رادیو اعلام میکرد که صادرات چین به امریکا، چهار برابر صادرات امریکا به چین است. خوب معلوم است. وقتی جمعیت چین، چندین برابر ایالات متحده و دستمزد کارگر در چین، به مراتب از دستمزد در امریکا، کمتر باشد، نتیجه همین است. میگویند، اگر چین با همین روند پیش برود، اقتصاد جهان، راه به جاهای باریک میبرد. و تولید کنندگان بومی باید کرکرههاشان را پایین بیاورند و بروند در کار وارداتِ اجناس چینی.
پارسال به همراه جمعی از دوستان رفته بودیم به جَواهر ده؛ که مُعرف حضورتان هست. حتما دیدهاید که کنار جاده، خوردنیها و صنایع دستی محلی میفروشند. در میان نان و عسل و دَلار و...، محصولات چینی هم به چشم میخورند؛ حالا، بماند که در شهرها دیگر اشباع شدیم از اجناس چینی. به بابای بچهها گفتم: «بالای کوه هم زیرلیوانیهای چینی میفروشند!» بابای بچهها میگوید: «چه اشکالی دارد. اینها صنایع دستی برادرانمان در پکن و شانگهای هستند.»
سال ۱۳۷۵
تازه از خانه فرهنگ امامزاده یحی بیرون آمدهام. دنبال جایی میگردم که کلاسهای نقد شعر داشته باشد. تشنهء نوشتنام و به دنبال کسی میگردم که عروض بداند. دوستی فرهنگسرای خاوران را معرفی میکند و میگوید که تازه افتتاح شده.
یک هفته بعد در فرهنگسرا هستم. سوالم را از معلم کلاس میپرسم. او میگوید این سوالات را از فلانی بپرسید و مرا پیش بندهء خدایی میفرستد که عروض میداند. با همان سَربزرگی و خامی نوجوانی، به حساب خودم میخواهم او را امتحان کنم؛ از او میپرسم مفعول فاعلات مفاعیل و فاعلن در چه بَحری است. بی نوا، میماند. بعد از چند لحظه میگوید: « خانم، کسی بحرها را حفظ نمیکند. اجازه بدهید من هفته آینده جزوههایم را برایتان بیاورم.» در دلم می گویم: من خودم کتاب عروض و قافیه دکتر شمیسا را دارم!
سال ۱۳۸۸
بابای بچهها میپرسد: « دل بردی از من به یغما... مستفعلن فاعلاتن... در چه بحری است؟ » میگویم: « بگذار جزوههایم را نگاه کنم... » وقتی بابای بچهها میخندد، میگویم: « بابا! خودِ شمیسا هم بحرها را حفظ نیست.» و در دلم میدانم که پَرت گفتهام.
جمشید بزرگترین پادشاه اساطیری ایران است و در شاهنامه فردوسی و کتاب اوستا داستانهای شیرینی در مورد او نوشته شده که خواندنش خالی از لطف نیست.
نام جمشید از ترکیب دوکلمه جَم و شید تشکیل شده که تا مدتها کلمه شید به معنای تابناک فرض میشده. بنابر این جمشید را به معنای جم ِتابناک در نظر می گرفتند. اما اخیرا محققی گفتهاست که، شید به معنای پادشاه است و نه تابناک؛ پس جمشید یعنی، پادشاه جم.
جمشید پادشاهیاست که بسیاری از سنتهای ایرانی از جمله نوروز، به او منسوب میشود. و به روایت شاهنامه، او هفتصد سال عمر کردهاست. و از جمله کارهایی که انجام داده؛
۱- در پنجاه سال اول پادشاهی، ساختن سلاحهای جنگی از آهن.
۲- پنجاه سال دوم، تکمیل صنعت ریسندگی و بافندگی از انواع مختلف مواد؛ پشم، پنبه، ابریشم.
۳- پنجاه سال سوم، تقسیم مردم به طبقات مختلف اجتماعی، شامل: ۱- کاتوزیان یا پرستندگان (روحانیون) ۲- نیساریان (نظامیان و جنگجویان) ۳- نَسودی (کشاورزان) ۴- اَهتوخُوشی (صنعتگران)
.
.
.
ساختن کاخها و امارات و گرمابهها، ساختن عطرهای مختلف مانند مُشک و عنبر و کافور و گلاب، علم پزشکی و راه انداختن صنعت کشتیرانی و دریا نوردی، همه و همه به جمشید منسوب است.
در نتیجهء رسیدن به این دستاوردها و همچنین وعدهای که اهورامزدا به جمشید داده بود کار به آنجا رسید که دیگر پیری و مرگ از بین رفت و پدر و پسر هر دو مانند جوان پانزده ساله بودند.
بعد از سیصد سال، زمین از حجم زیاد مردم و حیوانات و چهارپایان، برای زندگی، تنگ شد. بنابر متن اوستا، اهورامزدا به جمشید گفت چارهء آن این است که به سمت مشرق حرکت کنی. و جمشید نیز به سمت خورشید حرکت کرد و از سپندارمذ فرشته نگهبانِ زمین خواست که دامن بگشاید و زمین را بزرگتر کند و سپندارمذ چنین کرد. سیصد سال بعد دوباره زمین تنگ شد و جمشید دوباره از سپندارمذ درخواست کرد... بعد از سه بار درخواست و هر بار یک ثلث بزرگ شدن، در نهایت زمین دو برابر شد. که این کار اشاره سمبلیک دارد به مهاجرت اقوام هند و ایرانی به سمت مشرق و کشف سرزمینهای جدید.
پس از آن اهریمن که در این سالها دستش از زمین کوتاه بود، نیروی خودش را جمع کرده و مقدمات بلایی هولناک را فراهم آورد. اهورامزدا به جمشید گفت که طوفان برفِ سختی در راه است.
قصهء طوفان قصهء مفصلی است که در منابع دیگر از جمله قرآن، افسانههای چین و ژاپن، افسانههای بابلی و آشوری همچنین در افسانه گیلگمش، آنرا شنیدهایم. که البته چگونگی آن در هر مملکت با اقلیم و جغرافیای آن سرزمین منطبق است. در ایران نیز به دلیل اینکه برفهای سنگین میباریده و موجب خسارتهای زیادی به دَد و دام و محصولات کشاورزی میشده، طوفان به صورت طوفانِ برف نقل شده است.
مطابق آنچه در اوستا آمده، اهورامزدا به جمشید دستور میدهد که در زیر زمین باغی بسازد که از آن به نام « وَر ِ جَم کَرد» یاد میکند. یعنی وَری که جَمشید آنرا ساخته. و تمام مشخصات آن شامل طول، عرض، چگونگی پنجرهها و چگونگی ذخایر آذوقه، توسط اهورامزدا به جمشید گفته میشود. همچنین اهورامزدا به جمشید میگوید که از هر جانور مفید، یک جفت از بهترینشان و از مردم سالمترین و بهترین آنها را به این باغ ببرد تا طوفان برف فرو بنشیند. و حتی به او گفته میشود که گوژپشت و پوسیده دندان و کسانی که عیبهای ظاهری و باطنی دارند را به وَر نیاورد. و پس از آن، نجات یافتگان بیرون بیایند و به زندگی خود ادامه دهند. و این درست مانند داستان کشتی نوح است که زندگی فقط در یک نقطه آنهم در کشتی بود و در جاهای دیگر زمین زندگی وجود نداشت...
بعد از خَلق آنهمه سُنتها و کسب افتخارات و از سر گذراندن آنهمه مخاطرات، جمشید دچار غرور شد و ناسپاسی پیشه کرد. و به این ترتیب فَرّ ِ ایزدی از او جدا شد. که گفتهاند سه بار این اتفاق افتاد؛
بار اول فَرّ ایزدی به ایزد مهر پیوست.
بار دوم به فریدون پیوست که فریدون به وسیلهء آن بر ضحاک غلبه کرد.
بار سوم که فَرّ، از جمشید جدا شد، به گرشاسب پیوست. که میگویند گرشاسب امروز جزء جاویدانان و در خواب است و در آخرزّمان که ضحاک از بند جدا میشود، گرشاسب به کمک آن فَرّ، ضحاک را نابود میکند.
بعد از آنکه فَرّ ایزدی از جمشید جدا شد او ناچار شد که تاج و تختِ پادشاهی را به ضحاک بسپارد و در گیتی سرگردان شود. بعد از آن به مدت صد سال از نظرها پنهان بود و گفتهاند که به نقاط مختلفی از جمله زابل و چین سفر کردهاست. پس از آن، در صدمین سال در کنار دریای چین دیده شد که ضحاک به او مهلت نداد و با ارّه او را دو نیم کرد.*
شباهت بعضی از قسمتهای قصهء جمشید با دیگر قصههای مذهبی و افسانهای، خیلی برایم جذاب بود. آنرا نوشتم که فراموشم نشود.
پاورقی*