وقتی به درختان کهنسال نگاه میکنم حس عجیبی دارم. و اگر بخواهم توضیحش بدهم، میشود، گرداب به هم پیچیدهای از میل به زندگی ابدی، نیاز به مرگ، جوانی و پیری و ... و ... و.
این موجودات عجیبِ آب حیات نوشیده، وسوسه عجیب در آغوش گرفتن را در من بیدار میکنند. تا جایی که فکر میکنم اگر کف دستها و صورتم را به آنها بچسبانم میتوانم قصه عمر درازشان را بشنوم. و همیشه بیشتر از آنکه به قد سر به آسمان کشیدهشان فکرم کنم، ریشههای گرهدار و پیچیدهشان آرام آرام توی ذهنم رشد میکنند. و هر بار مثل اینکه بار اولم باشد حیرت میکنم از تصور اینکه همانقدر که شاخهها در آسمان رشد کردهاند، ریشهها هم در دل خاک. تنم را به درخت میچسبانم و بو میکشم تنه را. و خودم را میسپارم به قصهء دراز درخت که شاید عمر کوتاه من برای شنیدنش کافی نباشد؛ مور مورم میشود.
به گردوی کهنسالی نگاه میکنم که بالای کوه ریشه در خاک فرو کرده. و تصور میکنم صد سال پیش، آن روز صبح زود را که یک کلاغ جوان، گردویی را به منقار گرفته و در شکاف سنگ پنهان کرده تا وقت گرسنگی چیزی برای خوردن داشته باشد. و وقتی بعد از بازیگوشی در تمام طول روز، خسته و گرسنه به کوه باز میگردد به یاد نمیآورد که دقیقا کجا را باید بگردد. و گردوی خوش اقبال از شکاف سنگ به کلاغ نگاه میکند و منتظر میماند. وقتی کلاغ دور میشود، آرام و رها لای شکاف لیز میخورد و در جایی عمیق و تاریک آرام میگیرد. ماهها در آغوش امن زمین برف و باران میخورد و سرانجام با اولین نسیم بهاری چشمهایش را باز میکند و میگوید: «خدایا به امید تو!» یک جوانه از بالا و یک ریشهء کوچک از پایین؛ و آغاز سفر.
گردوی سبزی را در دست میگیرم و به باغبانی فکر میکنم که درختِ این گردو را کاشته و با نگاهی به درخت کهنسال میفهمم که باغبان دیگر زنده نیست. و به حافظهء درخت فکر میکنم؛ به روزهای با باغبان و روزهای بی باغبانِ او. و همهء این تصورات مرا مطمئن میکند که میخواهم درخت گردویی بکارم که بعد از مرگ من، سالهای طولانی، ریشه بدواند و نفس بکشد.
.
.
.
به بابای بچهها میگویم: «احساس می کنم سالها پیش از این، زن سرخپوستی بودهام به نام مایا.» او میخندد و میگوید: «مرا هم به خاطر داری؟» و فکر میکنم چقدر دوست دارم او هم درخت گردوی کهنسالی بودهباشد که من زیر سایهاش چهار زانو مینشستم، صورتم را به نسیم ملایم بهار میسپردم و با پیوستن به نیاکانم از گوزن فربهء شکار شده، به خاطر اینکه گوشتش را در اختیار ما قرار داده، تشکر میکردم...
و بعد، باز هم به درختان گردو فکر میکنم و به کلاغی پیر که هرازگاهی با خودش میخندد که: «راستی، کجا پنهانش کردم؟!»
سلام. خیلی حالم بهتره. دوستت دارم.
سلام.
داستانک قشنگی بود.
حس درخت کاشتن خیلی حس جالبیه .
بزرگی میگفته:آرزو می کنم دانه ای بکاری و شاهد رشد و بزرگ شدنش باشی.
راستی تا یادم نرفته بگم این پرنده هایی که واسه زمستون چیزی قایم می کنن خیلی باهوش اند.چیزی یادشون نمی ره!
همیشه دوست داشتم یک مزرعه داشتهباشم.
این درخت گردو که میگویم بالای کوه و جای صعبالعبوری رشد کرده. محلیها میگویند کار کلاغ است. و احتمالاً گردویش را آنجا گم کرده!
مایا جان....خوندن داستانکت یه حس عجیبی بهم داد...نمیدونم اسمش چیه؟ولی ........................
من هم همینطور :-)
من احساس می کنم تنها این درخت ها هستند که می تونن ثابت کنن که مرگ سهم همه موجودات زنده نیست . ممکنه یک درخت تا ابد زنده بمونه
نه! مرگ، سهم همهء موجودات زندهاست؛ چون حتی درختهای کهنسال هم، همهء معجون حیات را سر نکشیدند. چند جرعهاش توی شیشه جا ماند. ؛-)
با اینکه حالم خوب شده ، دلم میخواد با این نوشته زار بزنم. وقتی میگی: به درخت که نگاه میکنم میفهمم که باغبانش دیگر زنده نیست... به حافظه ی درخت... نرگس جونی... وقتی اینو خوندم که حس عجیبی داشتم. و با دوباره خوندنش دوباره اون حس عجیب رو میخوام.
دقیقا این درختها همان حسهای متضاد را به من میدهند. زندگیِ باغبان؛ مرگِ باغبان. زندگی، مرگ. بودن، نبودن...
قاط زدمها.
البته قرار نیست همه موجودات از روز اول وجود داشته باشن تا بگن نامیرا هستن . بلکه به نظرم ما باید ببینم تا روز آخر درختانی که بودند از گذشته ها تمام می شوند و می میرند یا خیر . نمی دونم تونستم منظورم رو خوب برسونم یا نه .
بله؛ کاملا.
سلام
راستی من دنبال لوگوی بانک مسکن میگشتم یه سایتی یه سری لوگو گذاشته بود . البته اینها به صورت فایل Ai میذارن تا توی حجم صرفه جوئی بشه . وگرنه به راحتی می تونید بعدا سایزش رو بزرگ کنید و کیفیتش پائین نیاد .
http://iraniangraphic.com/index.php?page=irgraphic_menu&id_product=NDk=
ممنون.
این متن و که خوندم بغضم گرفت و به ذهنم اومد که چقدر خوب که تو میتوانی ذهن هر دوی مان را بنویسی . من و تو خیلی به هم شباهت داریم . بعضی وقتها از این شباهت میترسم .....
نترس من اینجام!