۱- روی زمین نشسته‌ام؛ چهار زانو. موهایم را از پشت گوش‌هایم، دو تا بافته‌ام. دست‌های بزرگ‌ام را روی پاهایم گذاشته‌ام. بالاتنهء چهارشانه‌ام عجیب، بزرگ و تنومند است؛ به زنان نمی‌ماند. اما در اعماق قلبم می‌دانم که زن هستم. گردنِ بلند و کشیده‌ای دارم و گردن‌بندِ بزرگی پر از دندان حیوانات و سنگ‌های محافظ را روی سینه‌ام احساس می‌کنم. چشم‌هایم را بسته‌ام و پوستِ سرخ ِ صورتم را به وزش‌ بادها سپرده‌ام. بوی علفِ تازه می‌آید. و سَر ِ پَر ِبزرگی که انتهایش لای موهایم گیر کرده، در باد می‌رقصد. جایی که روی آن نشسته‌ام تخت ِ سنگ بزرگی‌ست که طبیعت، صاف‌اش کرده و کاملاً هموار است. نمی‌دانم چند ساله‌ام اما احساس سال‌خوردگی می‌کنم؛ شاید شصت ساله؛ کمی بیشتر یا کمتر. دختر نوجوانی که کوچکترین فرزندم است با جثه‌ء ظریف‌اش، کنارم نشسته و منتظر است چشمان‌ام را باز کنم تا چیزی به من بگوید. خیلی منتظر می‌ماند؛ خسته که می‌شود، آرام نام‌ام را صدا می‌زند:«مایا!» صدای لعابدار و شیرین‌اش توی باد می‌پیچد. دیگر صدای باد را نمی‌شنوم...  

  

۲- روی تختِ‌خواب نشسته‌ام؛ مَنگ و آرام‌ام. انگار از خواب صد ساله بیدار شده‌ام. من کیستم؟