حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

پسر فراری هم مٌرد.

می‌دانم داستانم کمی بیات شده اما هنوز رویش، قارچ‌ها و کپک‌ها رشد نکرده‌اند؛ پس می‌گویم! 

  

چند روز پیش که خبر را شنیدم واقعا باورم شد که فرار از مدرسه عاقبت خوشی ندارد. خدایا دیگر می‌چسبم به درس و مشقم؛ قول می‌دهم.

دوباره آهنگ کلاغا را گوش می‌دهم. دلم می‌گیرد؛ بدجوری. باورم نمی‌شود آدمی که در سال‌های کودکی، کلی مرا سر کار گذاشته بود و تصور بدبخت شدنش به‌خاطر فرار از مدرسه باعث شده بود دو دستی به مدرسه‌ام بچسبم و بعدها همیشه یادآور سادگی و کودکی، برایم بود، حالا می‌گویند: «نیست.» و این دقیقاً باید مصادف باشد با روزی که یکی از دندان‌های شیری‌ام را از سوراخ دیوار خانهء پدری‌ام پیدا می‌کنم. مثل روز روشن، آن روز‌ را به خاطر می‌آورم؛ خواهرم که کمی از من کوچکتر است در حالی که [ر] هایش می‌زند با ایمانی شبیه ایمان نوح، و با تاکید روی هر کلمه، می‌گوید: «باید، حتماً، دندونمون یو، توی سویاخِ دیوای بذاییم. چون بعدا که ما بمیییم اونایی که بعد از ما میان اینجا زندگی کنن می‌فهمن که ما اینجا بودیم.»

موهایم راست می‌شوند و پوستم مثل سمباده ز ِبر. بغض گلویم را می‌گیرد. راست می‌گفت. اگر آن روز دندانم را توی دیوار پنهان نکرده بودم، امروز یادم نمی‌آمد که روزگاری آنجا بوده‌ام و یادم نمی‌ماند که در خلوت ساده و کودکانهء من و خواهرم چه گذشته‌است. آن خلوت آنقدر برایم حرمت داشت که دلم نمی‌خواست با کسی شریک باشم‌اش. اما بارش هم سنگین بود و تنهایی نمی‌توانستم. با این حال به خواهرم درباره دندان، چیزی نمی‌گویم. چون می‌دانم که با چشمان ناامید و خالی از ایمانش، گریهء مفصلی خواهد کرد. 

حالا دیگر متنبه شده‌ام و می‌خواهم درس‌هایم را خوب بخوانم. قول می‌دهم از مدرسه فرار نکنم؛ قول می‌دهم... اما نمی‌دانم چرا هنوز این حس دریغ و حسرت را دارم. کجای زندگی را فرار کرده‌ام؛ نمی‌دانم.  

 

نظرات 10 + ارسال نظر
داستان تکراری سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:10 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

سلام نرگس جونی. بغضت برام آشنا بود. الهی نبینم که بغض کنی.
چه قرار جالبی داشتید ها. خواهر خوب داشتن نعمت بزرگی است. من هیچ شیطنتی نکردم چون خواهر نداشتم. الان دارم جبران میکنم.

ممنونم از هم دردیت.
موافقم. تا فرصت هست هر کاری دوست داری بکن :-)

فرید دانش فر سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 03:28 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

وقتی خبر رو شنیدم یاد نوشته ی تو افتادم. می خواستم خبرش رو به تو بدم، حتی با گوشی به اینترنت وصل شدم و وبلاگت رو باز کردم، اما بعد پشیمون شدم. نمی خواستم من خبر بد به کسی بدم. ناراحتی من برای هنرمندان آنطرفی این است که غریبانه از دنیا می روند.

ممنونم از لطفی که داری.
من هم خیلی دلم سوخت.

قرتشت سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:19 ب.ظ

سلام بانو.
حالا واقعا لای دیوار میگذاشنین که نفرات بعدی بفهمن اونجا بودین؟!! :)

دقیقاً. منظور خواهرم این بود که بعد از مرگ ما، وقتی آیندگان، دندان ما را پیدا کنند، می‌فهمند که در گذشته کسی اینجا زندگی ‌می‌کرده.
شبیه باستان شناس‌ها که با پیدا کردن نشانه‌ها اثبات می‌کنند که در گذشته، فلان قوم در فلان مکان زندگی می‌کردند.

علی اشرفی سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:00 ب.ظ http://dokkan.blogsky.com

می دونی یاد چی افتادم؟

صحنه آخر فیلم آخرین امپراطور.

امپراطور در کودکی حشره‌ای را در گوشه تخت شاهی قایم کرده و حالا که پیر شده و از کاخ بیرونش کرده‌اند و حکومت پادشاهی سرنگون‌شده و کمونیست‌ها حاکم شده‌اند، و کاخ پادشاهی تبدیل به موزه شده، خودش بلیط خریده و آمده به دیدن کاخ! حشره را هم داخل یک قوطی پیدا می‌کند!
سالها پیش این فیلم را دیده‌ام و نمی‌دونم آیا این قسمت از زندگی آخرین امپراطور چین، واقعی بوده یا نه. ولی واقعا:
«موهایم راست می‌شوند و پوستم مثل سمباده ز ِبر. بغض گلویم را می‌گیرد»


صحنه را یادم آمد! عجیب است که فراموش کرده بودم!
راستی چرا در دُکّانت را باز نمی‌کنی؟

م سه‌شنبه 13 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 02:31 ب.ظ

نرگس جان من هم که خبر رو شنیدم شوکه شدم خیلی حیف بود

غصه نخور میم عزیز!

لی شنبه 17 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 05:02 ق.ظ http://www.leee.us

چرا من باید پست وبلاگتون رو این همه دیر ببینم ؟
چرا ؟
دیگه به گودر هم نمیشه اعتماد کرد .
-------------------------------------------
احساس میکنم ما ایرانی ها همیشه یک سال خاطره داریم و یک عمر با همین یک سال خاطره زندگی می کنیم .
ما که بعد از قریب به 16 سال از خونه ی قدیمی مون اسباب کشی کردیم رفتیم . بعد از 2 سال تازه دارم یاد اون خونه رو زنده می کنم که بخش اعظم عمرم رو توش گذروندم . روزای اول فکر می کردم که دیگه بهش فکر نمی کنم . اما الان بیشتر خاطراتش توی ذهنمه .
قدر اون دندون رو بدونید . اگر از ذهن شما خاطرات پاک بشه . از ذهن اون دندون نمی تونید خاطراتتون رو پاک کنید . حتی از ذهن همین گلدونا که عکسشون رو گداشتید .

این از لطف شماست. قرار نیست که شما همه پست‌های مرا بخوانید.
دقیقاً. من هم از وقتی به خانهء بابای بچه‌ها نقل مکان کردم تازه فهمیدم که چقدر به آن خانه فکر می‌کنم.

مریم یکشنبه 18 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:15 ب.ظ

سلام نرگس جان خوبی؟

عزیزم زندگی همینه .فقط خاطرات خوب آدمهاست که تو یادها می مونه

ممنون.

آزاده و آتیلا سه‌شنبه 20 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 01:06 ق.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

خدایش بیامرزد.

فاطمه سه‌شنبه 27 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 12:09 ق.ظ http://dey.

روزهای رفته ، خداحافظ . خداحافظ .

کجا؟ حالا تشریف داشتین!

داستان تکراری چهارشنبه 28 اردیبهشت‌ماه سال 1390 ساعت 09:50 ق.ظ http://baharakmv2.blogsky.com/

اومدم بلاگ اسکای

به به! آدرس جدیدتان را هم بدهید.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد