X
تبلیغات
زولا

مدرسه که می رفتم با آهنگ کلاغای منوچهر سخایی عالمی داشتم. الان که فکرش را می کنم دلم برای سادگی آن روزهایم تنگ می شود. اولین بار که این آهنگ را شنیدم احساس عجیبی  داشتم. چیزی مثل ترس، ترحم، عبرت... و حالا تنها حسی که با شنیدنش  پیدا می کنم همین نوستالژی است همراه با لبخندی که به کودکِ ساده دلم می زنم. 

وقتی که می گفت:  

غروبا که که می شه روشن چراغا/ میان از مدرسه خونه کلاغا/ یاد حرفای اون روزت می افتم/ که تا گفتی به جون و دل شنفتم / عجب غافل بودم من/ اسیر دل بودم من/ اسیر دل نبودم / اگه عاقل بودم من/ یادت میاد به من گفتی چیکار کن؟/ گفتی از مدرسه امروز فرار کن/ فرار کردم من اون روز زنگ آخر/ نرفتم مدرسه تا سال دیگر /عجب غافل بودم من/ اسیر دل بودم من/ اسیر دل نبودم / اگه عاقل بودم من... 

به این قسمت بولدش که می رسید همیشه فکر می کردم که ای داد بیداد؛ طرف، بدبخت شد رفت پی کارش؛ چون یک سال رفوزه شده و حالا باید با کوچکتر از خودش سر کلاس بنشیند. و این فرار از مدرسه اش شده بود کابوس من! و فکر می کردم عجب آهنگ عبرت آموزی است. حالا جالب است که از آن قسمت دیگرش هیچ سر در نمی آوردم که: چه کسی گفته از مدرسه فرار کن؟! و تازه آنقدر بزرگ نشده بودم که بفهمم با کی فرار کردنش هم مهم است و احتمالا طرف علاوه بر کور و بی سواد ماندنش ممکن است به انحراف هم کشیده شود. اگر می فهمیدم که واویلا بود و احتمالا با شنیدن آهنگ می رفتم تو عالم دختر فراری و از این جور داستان ها.  

چند روز پیش کاملا تصادفی به این آهنگ برخوردم. در حالی که شیرینی آن خاطرات را توی ذهنم مزه مزه می کردم، چشمانم را بسته بودم و توی عالم خودم سیر می کردم که ناگهان صدای بابای بچه ها  چُرتم را پراند: «نرگس! نرگس! این که داره می خونه همون پسره نیست که گفتی بدبخت شده بود؟...»

 

کلاغا/منوچهر سخایی