حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

ساکنان زاتین


سیاره‌ای کوچک اما زیبا؛ جایی که بعد از میلیون‌ها سال یادآور وطنی بود که فقط تاریخ‌دانان کهنسالِ فضاپیمای دلتا چیزکی از آن می‌دانستند. خاک مرطوب و آسمان آبی و اکسیژن. اکسیژنی که تولیدش در محیط فضاپیما کاری بسیار مشکل بود و حال هدیه‌ای بزرگ و بی‌حد بود از سیاره‌ای کوچک. تصویری بزرگ و واقعی از باران و آفتاب که نوع مجازیش فقط در میکروچیپ‌های محرمانهء کتابخانه مرکزی فضاپیما موجود بود. 

وقتی هدایت‌کنندگان فضاپیما با این سیاره کوچک برخورد کردند فکر کردند در صورتی که اکسیژن کافی موجود باشد سکونت روی آن را امتحان کنند. موقع فرود آمدن متوجه گونه‌ای از حیات شدند که با فرستادن سیگنال‌های عجیب و نامفهوم می‌خواست با آن‌ها ارتباط برقرار کند. سیگنال‌هایی که دانشمندان پس از ماه‌ها بحث و رایزنی نوعی روابط ریاضی در آن یافتند و دیگر فقط یک کلمه؛ زاتین.

کاپیتان و همراهانش با احتیاط از پله‌های فضاپیما پایین آمدند. و موجود عجیب با دست و پای کوتاه و سر بزرگ، برای استقبال جلو آمد. بدنش مانند ظرف بلورینی بود که مایعی سیال درونش را پر کرده بود و با آن ظاهر عجیب اما متین‌اش، به نظر می‌آمد که بسیار متمدن است و می‌شود روی صلح و دوستی با او حساب کرد. 

موجود عجیب سرش را تکان داد و مایع سیال داخل بدنش تغییر جهت داد. و داخل رگهای شفاف بدنش با حرکات منقطعی شبیه الفبای مورس به حرکت درآمد. کاپیتان که حدس می‌زد این رفتار باید به معنای خوش‌آمد گویی باشد، دستش را جلو آورد و گفت: «دلتا.» موجود متمدن در کسری از ثانیه متوجه منظور کاپیتان شد و دست کوتاه و شفافش را در دست کاپیتان گذاشت و آرام کلمه‌ای به زبان آورد: «زاتین.» صدای موسیقی‌وارش توی فضا موج می‌زد و کاپیتان جریان مایع سیال را توی دستان گرم و آرامش حس می‌کرد. 

از آن سو ساکنان فضاپیمای دلتا که سالها در انتظار یافتن سرزمینی این‌چنین بودند، خودشان را آماده می‌کردند که پا بر روی زاتین بگذارند و آب و آفتاب و اکسیژن واقعی را تجربه کنند. و با این امید چمدان‌ها و کمدهایشان را پر و خالی می‌کردند.

بعد از چند هفته که تمام ساکنان دلتا روی زاتین اسکان داده شدند، کاپیتان صلاح را در این دید که بیشتر با زاتینی‌ها آشنا شوند. و پیشنهاد کرد که در پی زبانی مشترک با زاتینی‌ها باشند. به هر حال اگر قرار باشد که این دو گونه از حیات در خانه‌ای مشترک با هم زندگی کنند باید همه چیز را دربارهء هم بدانند و از آنجا که در هر صورت ساکنان سابق فضاپیمای دلتا هنوز روی زاتین مهمان محسوب می‌شدند شایسته بود که آداب مهمان بودن را به جا آورده و جایگاه خود را بدانند. کسی چه می‌داند؛ معلوم نیست که زاتینی‌ها همیشه همین‌گونه آرام و مهربان باشند. به علاوه اهالی دلتا چیزی از قدرت‌های اهالی زاتین نمی‌دانستند و این‌ می‌توانست دردسر ساز باشد.

زاتینی ِ بزرگ، همان که به کاپیتان خوش آمد گفته بود، برای آشنایی بیشتر و تبادل اطلاعات جلسه‌ای ترتیب داد. و چند زاتینی که به نظر می‌آمد مشاوران زاتینی ِ بزرگ باشند، کاپیتان را به یکی از اطاق‌های ساختمانی بزرگ و عجیب هدایت کردند؛ سازه‌ای با دیوارهای بلند و شفاف و دالان‌هایی بدون سقف که به اطاق‌ها منتهی می‌شد.

بعد از گذر از چند دالان به اطاق بزرگی وارد شدند. داخل اطاق هیچ چیز وجود نداشت و فقط روی یکی از دیوارهای شفاف اطاق چند قطعه رنگی با حرکتی آرام و دایره‌ای روی سطح دیوار چرخ می‌زدند و دوباره در جای قبلی‌شان قرار می‌گرفتند.  وجود اینهمه هارمونی و زیبایی، در دل کاپیتان، آرامش را جایگزین نگرانی می‌کرد. 

زاتینی بزرگ وارد اطاق شد و دستان کاپیتان را در دستانش گرفت. و در مقابل چشمان حیرت‌زدهء کاپیتان با همان لحن موسیقی‌وارش گفت: «سلام.» و قبل از آنکه کاپیتان آنچه در ذهنش بود را بپرسد زاتینی گفت: «نگران نباش! من زبان تو را می‌دانم.» و دستان کوچکش را روی سینهء شفافش کشید و ادامه داد: «وقت آن رسیده که به حافظهء تاریخی‌مان رجوع کنیم و ببینیم برما چه‌گذشته است. یادت باشد ما هرقدر هم بی‌گناه باشیم باز هم وارث نام پدرانمان هستیم و هر قدر هم زمان بگذرد و حافظه تاریخی‌ تو یاری نکند من، زاتینی بزرگ، هرگز فراموش نمی کنم که پدران تو پدران مرا ترک کرده‌اند. و حالا این داستانِ من و قضاوت تو.» و در مقابل چشمان دریده کاپیتان، روی سینه زاتینی بزرگ تصاویری هولناک از انهدام زمین و مرگ میلیاردها انسان نقش می‌بست. تصاویری که مشابهش را کاپیتان در میکروچیپ‌های محرمانهء فضاپیما دیده بود. و حالا خوب می دانست که زاتینی بزرگ از کدام اتفاق حرف می‌زند. کاپیتان پرسید: «اما چگونه ممکن است که پدران تو زنده مانده باشند؟ آن‌گونه که من می‌دانم همهء امکانات در اختیار کسانی بود که فضاپیما را هدایت می‌کردند. پدران تو چگونه آن جهنم هولناک را ترک کردند؟» زاتینی بزرگ پاسخ داد: «پدران من هرگز زمین را ترک نکردند. آنها که به غارها و شیارهای امن زمین، پناه بردند زنده ماندند و پس از میلیون‌ها سال تلاش برای تطابق با محیط جدید، آهسته آهسته باقیمانده زمین را آباد کردند و برای آنکه تلخی‌ها را فراموش کنند نام این سرزمین جدید را زاتین گذاشتند.»

در چشمان دریده کاپیتان، وحشت جایگزین حیرت شده‌بود و نمی‌دانست زاتینی ِ بزرگ سکوت کرده یا اوست که دیگر هیچ صدایی نمی‌شنود. قطعه‌های رنگی روی دیوار از جایشان تکان خوردند و در حرکتی دوار، دیوار اطاق را طی کردند و دوباره درجای خود آرام گرفتند.

نظرات 15 + ارسال نظر
آزاده و آتیلا دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:37 ب.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

...

چطوری؟ چه آنلاین!

پیانیست دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 ساعت 06:13 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

حیف نبود که تموم شد؟ کاش همین جوری ادامه داشت. خیلی خیلی ... ولش کن. هر چی بگم نمیتونم بیان کنم که چقدر خوشم اومد.
باید راجع بهش فکر کنم.

ممنونم. حالا شاید ادامه دادمش.

رومئو دوشنبه 12 دی‌ماه سال 1390 ساعت 07:33 ب.ظ

ژولیت بابا... ژولورن رو گذاشتی تو جیب بغلت .... ای کاش من هم بعد از این همه در و دیوار زدن ها و فاصله از کار لا اقل ۱ کمی از جهش تو رو داشتم...
نرگس جدا ! داستان دنباله دارش کن. ما makhsosan (هر کاری کردم فارسی نشد ) مانا از مشتریهای پرو پا قرصش میشه فقط لطفآ شرایط سنی رو هم در نظر بگیر ...
منتظره نمونه چاپیش هستیم ....
( راستی ۲۴ یا ۲۵ ؟ )

بابا مهربان! بابا انگیزه ایجاد کن! بابا مشوق! بابا انرژی بخش!
(خیلی وقته نگاه تو چشمام نکردی آی‌کیو اومده پایین! ۲۴ یا ۲۵ رو نفهمیدم.)
آها اگه سِنم رو می‌پرسی، دور و بر همون بیست و پنج اینا.

فرید دانش فر سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:33 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

خوب بود، اما نباید اینجا تموم میشد. یعنی سوژه برای یه داستان چند صفحه ای بود. واسه همینه که فکر کنم نشد خوب منظورتو برسونی و و یه کم مبهم شده و انگار نیمه کاره ولش کردی.

راستش به نظر خودم نیمه‌کاره نمی‌آید. حالا شاید بعد از چند وقت دوباره بخوانمش ایرادهایش را بهتر ببینم. به هرحال ممنون.

رومئو سه‌شنبه 13 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:31 ق.ظ

دلم برای IQ ات تنگ شده بود گفتم یه تستش کنم. راستش قیافت هم جلو چشمم اومد بعد از مدتها هوس شیطنت ام اومد و یاد اون روز ها افتادم ....
حالا بگو ببینم ۲۴ دی یا ۲۵ دی ؟ ....

آهان فهمیدم؛ ۲۵ دی.

هری هالر چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1390 ساعت 03:41 ق.ظ http://wolfofdesert.persianblog.ir

خوش آمدی و شادم کردی... از نو سلام

سلام.
قدم رنجه کردید؛ ممنون.

sahar چهارشنبه 14 دی‌ماه سال 1390 ساعت 09:43 ب.ظ

mesle ine ke faghat ye ghesmat az filmhaye spilberg ro bebini jaleb bood,merci

واقعا؟

نازنین پنج‌شنبه 15 دی‌ماه سال 1390 ساعت 01:45 ب.ظ http://www.nazanin1000.blogfa.com

سلااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااام!
عوض روزایی که نبودم!
وای چقدر خوشحالم دارم برای کسی نظر می ذارم که اینقدر جالب فکر می کنه و قشنگ می نویسه.
شبیه فیلمهای تخیلی بود.همسرم میگه اونوریا فیلمهاشونو جوری میسازن که بیننده منتظر بمونه و اگه خوب فروش رفت قسمت بعدیشو بسازن.اگه اونور بودین الان از کی جی رولینگ جلو می زدین.
هر چند اصلا مقایسه خوبی نبود.ببخشید.حالم از هری پاتر و ...بد میشه.

خلاصه................ما منتظر دومیش هستیم.

ممنون. خوشحالم که خوشتان آمد.
راستش توی این یکی، کمی جهت داستانم عوض شد. چون اصلا قصد نداشتم داستان علمی تخیلی بنویسم. بیشتر وجوه انسانی‌اش برایم مهم بود. اما به نظر می‌رسد خوب درنیامده و دوستانم یک داستان تخیلی خوانده‌اند؛ نمی‌دانم.

فرید دانش فر جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 02:36 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

البته، "جی کی رولینگ" درسته.

اشتباه لپی بود؛ شما ببخشید.

پیانیست جمعه 16 دی‌ماه سال 1390 ساعت 11:41 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

کی بود که راجع به هری پاتر از گل نازکتر به زبون آورد؟ استغفرلله این دفعه رو ندید میگیرم...

نازنین دوشنبه 19 دی‌ماه سال 1390 ساعت 12:50 ب.ظ http://www.nazanin1000.blogfa.com


سلام.
نرگس خانم ایمیلتونو تو نظر بذارین براتون ایمیل کنم.البته اگه دوست داشتین.
راستی بهارک ! من بودم.

ممنون. سرچ کردم؛ دیدمشان. بازهم ممنون.
آخ آخ ببخشید اشتباه لپی بود.

پیانیست چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 03:05 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

نرگس... هستی؟؟

پیانیست چهارشنبه 21 دی‌ماه سال 1390 ساعت 03:08 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

هری پاتر یه کتاب جالبه که وقتی نخونده بودمش به صرف علاقه الکی نوجوونا ازش بدم میومد. ولی وقتی خودم غرق صحنه های خلاقانه اش شدم حتی نتونستم کتاب رو زمین بذارم. واقعا مجذوب هیجانش شده بودم. فضاسازیش فوق العاده است. و گره هاش وقتی بسته هستن یه چیزن و وقتی باز میشن هزار چیز. مثل بعضی از گره ها وقتی باز میشن بی نمک نمیشن. من که خیلی دوست دارم.

کتابهایش را نخوانده‌ام اما فیلم‌هایش را دیده‌ام؛ خیلی سرگرم کننده‌اند.

sahar شنبه 1 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 11:57 ق.ظ http://sahar.blogsky.com

این روزها که همه اش به مهاجرت فکر می کنم تنها تو هستی که وسوسه ام می کنی به ماندن!
حرفهای دیگران در مورد ملی گرایی و غرور ملی برایم مثل قرآن سر نیزه است، بوی جنگ و بوی خون و بوی مال من گنده تره می دهد، اما حرفهای تو بوی جسارت می دهد، بوی شجاعت، بوی قدرت، بوی انتخاب ماندن، نه به ناچار رفتن!

خدایا! مثل اینکه یک نفر حرفم را فهمید!

پیانیست دوشنبه 3 بهمن‌ماه سال 1390 ساعت 07:14 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

ما به قول دوستان یک گوسفند مجاازی زدیم زمین نرگس جونی.. بالاخره پیدات شد.

دور نبودم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد