حوضخانه

آلزایمر

مگر توی این گذشته، چه حلوایی خیر می‌کردند که همیشه داستانی از گذشته دارد که برای ما تعریف کند؟ توی کوچه‌ها و محله‌های عباس‌آباد چه هوایی را نفس می‌کشیدند. نان‌های یوسف‌آباد را با چه جور ماستی می‌خوردند که الان نمی‌خورند؟ مگر سگ‌های ولگرد کوچه‌های عباس‌آباد چه جور توله‌هایی می‌زاییدند که می‌شد دنبالشان دوید و گوش‌هایشان را برید و دم ‌هایشان را کشید و از خنده ریسه رفت؛ و حالا هیچ توله سگی ارزش خندیدن ندارد؟ مگر فوتبال توی زمین‌های خاکی چه لذتی داشته که حالا زمین چمن‌ها ندارند؟

«دوستِ داداش گفت: "این را نخودی آوردید توی تیم‌تان؟" من چهار سال از داداش کوچکتر بودم. داداش خندید و گفت: "صبر کن تا نخودی را ببینی!" ... طرف توپ را لو داد و من یه‌پا‌دو‌پا کردم و بهش لایی زدم. داداش زد پس گردنم: "پسر مگه نگفتم به بزرگترها لایی نزن؛ زشته!" ... 
صبح ساعت چهار پای پیاده، از عباس‌آباد می‌رفتیم یوسف‌آباد نان بربری می‌گرفتیم. یک سگ ولگرد بود. یک تکه نان می‌انداختیم جلوش. توی آن تاریکی دنبالمان می‌آمد و مراقبمان بود... 
آخ! اگر الان داداش زنده بود! اگر بود که وضع من این نبود! ... 
من و منصور و عباس می‌رفتیم سراغ زنبور‌ها! پارچه سر چوب می‌بستیم و آتش می‌زدیم و می‌کردیم توی سوراخ زنبورها. یک مهدی فِرتِق بود از همه کوچکتر؛ یک روز طفلک دیر جنبید، زنبورها گوش و دماغش را بالا آوردند... 
خدا بیامرزد پرویز دهداری را. آمد و گفت: "این بچه استعداد دارد؛ بگذارید با این کار کنیم." فلفل بودم؛ ریز بودم. توی ماه رمضان با پای برهنه از صبح تا شب زیر آفتاب داغ فوتبال بازی می‌کردم. دوست داداش می گفت: " اسماعیل، این می سوزد؛ ریز می ماند! نگذار اینقدر بدود!" من هیچی حالیم نبود و همهء زندگیم فوتبال بود... 
بزرگترها می‌آمدند دنبالم و می‌بردندم تا توی تیمشان بازی کنم. اول همه می‌خندیدند. اما دو دقیقه نگذشته نیششان بسته می‌شد... 
همین علی پروین را که می‌شناسی؟ من با همین هم بازی کردم. خیلی خوب بازی می‌کرد؛ خیلی... 
توی روزنامه عکسم را انداختند. به من می‌گفتند پلهء عباس‌آباد؛ نیست سیاه سوخته هم بودم؛ برای همین... 
با پای چپ شوت می‌زدم؛ سنگین. یدالله را که می‌شناسی؟ همین عمو یدالله؛ آن روزها خیلی کوچک بود. یک شوت زدم خورد توی گوشش. از زمین کنده شد و دو متر آنطرف تر افتاد زمین. تا یک ربع گیج بود و بعد زد زیر گریه؛ حالا عَر نزن کی عر بزن. شانس آوردم بچه طوریش نشد... 
آقام راضی نبود. می‌گفت: "چیه از صبح تا شب می زنی زیر توپ؟ این که نشد نان و آب." یک شب مسابقه بود دیر رفتم خانه. یک کمربند داشت به این پهنی! آقام ارتشی بود! از این کمربند کلفت‌ها داشت. حسابی از خجالتم در آمد. من را برد توی اطاق و  در را قفل کرد. ننهء بیچاره گریه می‌کرد و خودش را می‌کوبید به در. بی‌فایده بود...  دیگر آقام نگذاشت بروم فوتبال ... 
آخ اگر دادش زنده بود! اگر او بود می‌دیدی که حال و روز ما بهتر از این می‌شد. خدا نگذرد از نصرت؛ همین نصرت دهاتی را می‌گویم. اگر دو چرخه اش را نداده بود به داداش، داداش نمی رفت زیر چرخ کامیون و الان بالای سر ما بود. تو نمی‌دانی؛ نمی‌دانی داداش کی بود!...»

می‌گوید و گوش می‌کنم. بارها و بارها داستان هایش را تکرار می‌کند. خودم را می‌سپارم به داستان‌های تکراری‌اش و هر کجا را که فراموش کند کمکش می‌کنم که داستانش را تمام کند. گاهی فکر می‌کنم اگر همهء دارایش گذشته‌اش باشد چه عیبی دارد که بخواهد همان جا بماند؟ و چرا امروز را فراموش نکند؟ مگر امروزش چه چیز غرور آفرین و دل انگیزی دارد که به امید آن زنده باشد؟
به خودم فکر می‌کنم. به خودم که دلتنگ گذشته‌ای هستم که با خود او داشته‌ام. گذشته‌ای که با شیرینی پنهانش روزگار می‌گذرانم و با ضرورتی حیاتی، مثل قرص نیتروگلیسیرین، خاطراتش را زیر زبانم مزه مزه می‌کنم.


نظرات 22 + ارسال نظر
رومئو چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 12:50 ب.ظ

جدا ؟؟!! البته حق داره .... فکر کنم من هم کم کم آلزایمر بگیرم. بس که تو این گذشته ای که با شما ها بودم ، گیر کردم ....

حالت چطوره؟ میزونی؟ عیب نداره؛ درست می شه.

پیانیست چهارشنبه 4 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 07:20 ب.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

کی؟

پدرم.

پیانیست پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:22 ق.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

دردناکه که یه نفر همیشه تو زندگیش حسرت نبودن کسی رو بکشه.

آدم باید حقیقت را بپذیرد. توی این راه اگر نمیرد، قوی تر می شود.

فاطمه پنج‌شنبه 5 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 09:22 ب.ظ http://dey.blogsky.com

نمیدونم چی بگم

عزیزم!

پیانیست شنبه 7 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 04:37 ب.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

گذشته از همه این حرفا... چه خواهر خوبی داری... شبیه خودته؟

نه راستش! اصلا به هم شبیه نیستیم.

نازنین دوشنبه 9 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:25 ب.ظ http://nazanin1000.blogfa.com

سلام.
چقدر ناراحت شدم.
باید به دعای "پیر شی جوون" این کامنت رو اضافه کرد: البته بدون بیماری و آلزایمر!


تنت به ناز طبیبان نیازمند مباد.

ممنونم.
ناراحت نباشید. این رسم روزگار است.

sahar سه‌شنبه 10 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:12 ق.ظ

man fekr kardam in ye dastane!bad dardye

سحر جان مثل داستان بخوانش! چون همه داستان ها یک جایی توی واقعیت ریشه دارند و زیاد فرق نمی کند چه جوری بخوانی شان.

فرید دانش فر چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:46 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

خیلی زیبا نوشتی. اینقدر زیبا بود که وادارم کرد یه نظری بذارم برات.

ممنونم.

پیانیست چهارشنبه 11 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:37 ب.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

ای میل برام گاهی میاد ولی ای میلایی که تو میفرستی همیشه هنری و باحال هستن. ممنونم.

خواهش می کنم.

قرتشت پنج‌شنبه 12 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 11:20 ق.ظ

سلام.
داستان زیبایی بود.اسم الزایمر هم واسه این داستان کمی وصله ناجور بود . داستانی که تمامی شخصیتهای آن با این دقت دارن بیان مبشن.
من و منصور عباس و اسماعیل و دهدار و یدالله و پروین و پدر و مادر
شخصیتهای داستان را خوب تو داتنکتان گنجانده بودین. من اگه می خواستم این داستان را بنویسم حداقل ۴-۵ صفحه میشد :)
مانا باشین

البته قصد داستان پردازی نداشتم. همینجوری یک چیزی نوشتم. به هر حال ممنونم.

لی شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:45 ب.ظ http://leee.us

سلام . این کار رو دوست داشتم اما چند تا مسئله وجود داره . یکی اولش کمی آدم رو از فضای داستان دور می کرد . یعنی به یک یادداشت شبیه بود . کمی به خاطره حتی نزدیک می شد . شاید همین متن اواسط داستان توسط راوی ذکر می شد که حالا تا قسمتی همراه داستانش رفته بودیم خیلی بهتر می بود .
این کار هم مثل خیلی از کارهای دیگه باز جایی برای ادامه داشت . یعنی همین شخصیت اول خیلی اتفاق های دیگه ای رو می تونست رقم بزنه . یعنی ما با شخصیت خوبی روبرو بودیم که معرفی شد و فقط معرفی شد . باز هم خسته نباشید . منتظر کارهای جدیدتون هستم .

ممنون. البته این فقط یک دلنوشته بود.

مهربون شنبه 14 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 03:12 ب.ظ

هر چند از آلزایمر بیزارم. ولی اونهایی گه آلزایمر دارن عالم قشنگر دارن اگر دو زبان بلد باشند. فقط به زبان اول که زبان مادریشونه میتونن صحبت کنند. تمام خاطراتشون برا جوونی و کودکیشونه. حس میکنم دنیاشون خالی از دوز وکلک های دنیای امروزه.
داستان قشنگ بود پاینده باشید

موضوع کمی پیچیده تر از این حرفهاست؛ امیدوارم هرگز مجبور نباشید با عزیزی که این بیماری را دارد زندگی کنید!

مریم چهارشنبه 18 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:38 ب.ظ

سلام عزیزم
متن بسیار زیبایی بود. عزیزم درسته شرایط بسیار سختیه ولی امیدوارم سایه اش همیشه بالا سرتون باشه.

ممنون مریم جان.

پیانیست یکشنبه 22 آبان‌ماه سال 1390 ساعت 01:55 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

بازم چیزی حذف کردی؟

نه؛ حداقل یادم نمی آید!

پیانیست چهارشنبه 2 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 08:56 ق.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

هر روز میام میبینم نیستی دلتنگ میرم.

حرف دارم اما دل و دماغ ندارم بهارک جان.
تو چطوری؟

پیانیست یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:55 ق.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

چرا گلم. من خوب تر از خوب تر از خوبم. اصلا طلا داره می باره از آسمون. فعلا خوبم. ولی اگه غصه دیگران بذاره خوب بمونم.

همین دیگه؛ ما گرفتار دیگرانیم، کٌلّن!

پیانیست یکشنبه 6 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 05:20 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

یه پزشک کار درست خیلی حاذق که بارانو میبردم پیشش مریضی سختی داره و رفتنیه. نمیتونم تحمل کنم.

باید خیلی سخت باشد. اما یک فکر، کمی آسانترش می‌کند: کمی دیرتر یا زودتر، همه رفتنی هستیم.

منوچهر چهارشنبه 9 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 02:36 ق.ظ http://dadashi.biz

درد دلت را خواندم :(

ممنون.

سحر شنبه 12 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 11:23 ب.ظ http://sahar.blogsky.com

تلخ بود، وقتی بعد از 22 سال بابام رو دیدم و امیدوار بودم براش از حال و روزم بگم و اون فقط دیروز من رو به خاطر داشت.

می‌فهمم.

پیانیست شنبه 19 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 07:35 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

کجایی؟ یه شماره هم ازت ندارم دختر جون. دلم برا تنگ شده.

پیانیست دوشنبه 21 آذر‌ماه سال 1390 ساعت 01:10 ب.ظ http://baharakmv21.blogsky.com

الان به این صورت سرخ با چندتا قلب روش زنگ بزنم؟ کی بورد گوشیمون اینقدرا هم پیشرفته نیست.

چشم.

... یکشنبه 18 آذر‌ماه سال 1397 ساعت 09:57 ق.ظ

چه استیصال تلخ ادامه داری . . .

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد