مهمترین اتفاقی که توی زندگی چوکو چیتا چاپینا افتاد این بود که شخصی از اهالی دهکده، خانه اش را از بُن جدا کرد و بعد از اینکه با قساوت تمام دیوارهایش را شکافت، تمام آنچه در خانه اش بود را هم به باد داد. در نتیجه زیر گرمای آفتاب، حسابی عرقِ چوکوی بی خانمان درآمد و تمام اجدادش از جلوی چشمش گذشتند. بعد از آن، طی فرآیندی طاقت فرسا که در چند روز متوالی بر او گذشت متوجه شد که دیگر آن چیزی نیست که در گذشته بوده و با اینکه روزهای بسیار سختی را گذرانده بود اما احساس بهتری نسبت به خودش داشت. حالا آیا کسی می تواند بگوید که این سرنوشت محتوم، برای دانهء کاکائو پایان درخشانی نیست؟
از وبلاگ بلندترین: ممکنه ربط نداشته باشه ولی برام جالب بود:
میرم تو فکر
خودمو جای همه میذارم
به جاشون زندگی می کنم
مثل خودشون یا بهتر
به جاشون همیشه همه کارام درسته و همه حرفهام قشنگه
به جاشون آدم خوبی ام و با آدمهای خوبم
به جاشون خوشبخت می شم تا آخرش
کسی هم که نباشه
آدم میسازم تو خیالم و می شم اون
زندگی میسازم واسه آدمهام
زندگی های خوب،حسابی،قشنگ...
.
.
.
من هیچ طوریم نیست
در کل نرمالم
این کارا رو از روی حسرت و حسادت و دیوونگی نمی کنم
من فقط می خوام یه کم از شر خودم خلاص شم
جالب بود.
سلام
این واژه ی چوک در زبان بندرعباسی ، یعنی پسر ...
البته فکر نکنید همه پسرهای بندری رنگشون تیره است و به قول معروف سبزه اند :)
چه جالب؛ نمی دانستم.
نه؛ فکر نمی کنم. مطمئنم! مدارکش هم موجوده.
سلام.
عجب اسم جالبی ! چه سرگذشت جالبی!
مخصوصا که آخرش متوجه شدم منظورتان دانه کاکائواست.
ممنون.
wow dastane zendegiye choco late be raveshe irani
dafe bad dastane barge chai ro begoo
:)
راست گفتی؛ ایده خوبیه.
قشنگ بود.
همیشه آدمو غافلگیر میکنین
جالبه
ما هم باید هزار جور بلا تو زندگی سرمون بیاد و از هفت خوان رستم رد بشیم تا به کمال برسیم.ولی آخرش خوبه.وکسی که به کمال رسیده نمیگه کاش به اینجا نمیرسیدم.مثل چوکو جان.
دقیقا.
ممنون که سر می زنید.
شاید ما آدمها هم برای به کمال رسیدن باید بتونیم سختی و ناملایمات را تحمل کنیم تا به آن درجه ای که کاکائوی قصه شما رسید برسیم