حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

وابستگی از نوع کیهانی

منبع عکس 

 

شنیده‌اید که می‌گویند قرار است بادهای غالبِ غربی، تغییر مسیر بدهند و این‌بار از شرق به‌وزند و ابر‌های بارانی هم به تبع آن تغییر مسیر بدهند. در این صورت حتما آب و هوا تغییر می‌کند و با تغییرات دما هم مواجه می‌شویم. در نتیجه، این تغییر دما تبعات زیادی خواهد داشت. از جمله  ممکن است منجر به زلزله‌های هولناک بشود.

به این که روی طبیعت‌مان هم اثر می‌گذارد فکر کرد‌ه‌اید؟ مثلا تاثیرش روی بارش برف و باران، حیات وحش و تغییر جهت رشد پوشش گیاهی و تغییر نوع غذای حیوانات و به دنبال آن تغییر عادات غذایی خودمان... این‌جوری شاید کلا در نوع زندگی‌مان تغییر ایجاد شود...   

تازه ما چه می‌دانیم؛ این فقط یک جور پیش بینی است. و مثل پیش بینی وضع هوا که گاهی ممکن است درست از آب در نیاید، این‌یکی هم ممکن است مطابق پیش‌بینی‌مان اتفاق نیفتد و موضوع کمی پیچیده‌تر باشد و در نهایت به انقراض آدمیزاد منجر بشود... آدم یاد فیلم‌های آخر‌الزمانی می‌افتد!

 

نه حتما خبر را نشنیده‌اید! چون من این داستان را همین امروز صبح از خودم درآوردم. اما بیایید تصور کنیم که چیزهایی اینقدر عادی که هر روز اتفاق می‌افتند و ما حتی متوجه‌شان هم نمی‌شویم یک روز تغییر عادت بدهند و دیگر دنیا روی همان پاشنهء همیشگی نچرخد. مثلا خورشید گاهی طلوع کند و گاهی نه؛ گل‌های آفتاب گردان پشتشان را به آفتاب کنند؛ رودخانه‌ها از پایین به بالا حرکت کنند؛ درخت‌ها توی ریشه‌هاشان میوه بدهند؛ کلاغ‌ها پچ‌پچ کنند  و گنجشک‌ها لال به دنیا بیایند؛ نهنگ‌ها قبل از خودکشی‌های دست جمعی‌شان تمام آب دریا را هورت بکشند؛ و برف به جای اینکه نرم و آرام ببارد مثل قلوه‌سنگ به زمین سقوط کند. و گاهی بدون آن‌که قابل پیش‌بینی باشد یکی از این قلوه‌سنگ‌های یخی،  قد هندوانه بزرگ شود و صاف توی سرمان بخورد...  

 

در این صورت ما چه‌طور زندگی خواهیم کرد؟ خانه‌هایمان چه‌شکلی خواهند بود؟ آیا همین سر و شکل  و همین عادات را خواهیم داشت؟ با همین زبان حرف خواهیم زد؟ از همهء این‌حرف‌ها گذشته، آیا همین‌قدر به زندگی اجتماعی‌مان وابسته خواهیم بود؟ اگر روزی زمین، صلاح را  در این ببیند که از آن جهتِ دیگر بچرخد و یا برای تنوع، قطب شمال و جنوبش را عوض کند، چه‌طور می‌شود؟ تازه تصور کنید که زمین عضو کوچکی از عناصر موجود در کهکشان است؛ کمی از منظومه شمسی که فاصله بگیریم حتی دیگر به سختی بتوانیم ببینیم‌اش.  

اگر زمین... اگر خورشید... اگر کهکشان‌ها...  

 

چقدر الکی خودمان را جدی می‌گیریم! 

 

نظرات 5 + ارسال نظر
قرتشت دوشنبه 6 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 11:46 ق.ظ

سلام.
یه کم بی نظمی خوبه! اما اینقدر ش زیاد.

البته غیر از مفهوم مستقلِ نظم و بی‌نظمی، یک حالت دیگر هم داریم به نام نظم در بی‌نظمی. نظرتان درباره این آخری چیست؟ ؛-)

پیانیست سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 12:49 ق.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

من که شنیده ام که کرات منظومه شمسی اگر یک سانت این ور و آن ور بودند زندگی طور دیگری بود.

فکر کن! یک تغییر یک سانتی تمام سیستممان را به هم می‌ریزد! آنوقت باز هم ما اینقدر خودمان را جدی می‌گیریم و احساس می کنیم خیلی مهم‌ایم!

فرید دانش فر سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 06:32 ب.ظ http://istgaheman.blogfa.com/

من ترجیح می دهم ماستم را بخورم!

باور کن من‌هم همین‌طور! ؛-)

نازنین سه‌شنبه 7 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 07:12 ب.ظ http://www.nazanin1000.blogfa.com

سلام
واقعا با جمله آخرتان موافقم.
این حس کوچک بودن و ذره بودن در عالم هستی وقتی از بالای کوه یا هواپیما به زمین نگاه میکنم خیلی در من قدرتمند میشه.اینکه چقدر کوچک و دربرابر آسمانها حقیر هستیم و در عین حال چه طوری در یک ثانیه تپش قلب یک نفر و به دنیا اومدن دیگری و مرگ یکی و رشد یک گیاه و بارش بارون و چرخش زمین و ...همه و همه سر جای خودش انجام میشه و از درک من خارجه.

دکتر خودم پنج‌شنبه 9 تیر‌ماه سال 1390 ساعت 01:55 ب.ظ http://porpot.blogsky.com

ولی نظر من مخالف نظر شماست (:
به نظر من هر تغییری در دنیا باعث ایجاد یک تغییر تو بشر میشه، منظورم اینه که انسان خودش رو وفق میده، شما فرض کن وقتی به جای اینکه بارون به صورت ملایم بیاد به صورت قلوه سنگ میومد، اونوقت به جای شعر زیر باران باید رفت، جور دیگر باید دید داشتیم که زیر باران نباید رفت، جور دیگر باید دید.
خیلی کاری نمیشد (:

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد