حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

داستان مرد بازیافتی

 

تا به حال کسی را مثل مرد بازیافتی ندیده ام. و اگر برایتان بگویم شما هم با من هم عقیده می شوید. او اصلاً ظاهر عجیبی ندارد؛ خیلی معمولی است. مثل معلم ها یا کارمند ها و یا شاید هم کمی شبیه کارمند های بایگانی قدیمی که با کاغذ سرو کار داشتند. و در خانهء معمولی با خانوادهء معمولی و بچه های معمولی اش زندگی می کند. اما رفتار های غریبی دارد با عادت های عجیب. مثلاً؛ همیشه کفش هایش را پشت در، توی کوچه جفت می کند.  و هنوز مثل قدیمی ها صبح زود جلوی در خانه اش را آب پاشی می کند. رفتاری که هرچه فکر می کنم  غیر از توی فیلم ها و خانهء مادر بزرگم جای دیگری ندیده ام. مرد بازیافتی توی کوچهء ما زندگی می کند. و ما هم وسط شهر، یعنی جایی زندگی می کنیم که مردم از بازیافت، چیزی بیشتر از تفکیک زباله نمی دانند.  

مرد بازیافتی هر روز صبح موقع آب پاشی به مرد زعفرانی سلام می کند. و بعد از اینکه مرد زعفرانی زباله اش را توی سطل  شهرداری می اندازد، با متانت تمام  سرش را توی سطل کرده و زباله های خشک را جدا می کند. مرد بازیافتی واقعا مرد مَتینی است و اصلا شبیه آشغال جمع کن های خیابان های کثیفِ شهر نیست. 

بعد از آن که زباله های خشکِ واقعاً تمیز، مثل بطری ها و  جعبه های کارتن را جدا کرد، مثل اینکه بخواهد محصول ارزشمندی را بسته بندی کند با وسواس عجیبی آن ها را داخل هم می گذارد و به داخل خانه می برد. و با دقت و ظرافت همهء بسته هایش را روی هم می چیند که جا برای بسته های بعدی باز باشد. البته  این قسمت که مربوط به داخل خانه می شود را حدس می زنم چون هیچ وقت آنجا را ندیده ام. اما این را دیده ام که هر روز یک نوجوانِ بازیافتی با چرخ دستی، پشتِ در ایستاده تا زباله ها را از مرد بازیافتی تحویل بگیرد. 

اعتراف می کنم که از این همه اعتماد به نفس و متانت تحت تاثیر قرار گرفته ام. مطمئنم مرد بازیافتی ترجیح می دهد شغل بهتری داشته باشد اما حالا که شرایط فعلی را دارد به نظر نمی رسد که تسلیم شده باشد.  

  

 

  

 

پاورقی 

بابای بچه ها می گوید یکی از اشکالات پست هایت این است که انگار وسط کار خسته می شوی و فقط سر و ته داستان را هم می آوری. راست می گوید! انگار امروز هم حوصله ام را جایی، جا گذاشته ام.

 

 

نظرات 6 + ارسال نظر
آدم و حوا دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:08 ق.ظ http://naffas.blogsky.com/

سلام.
دست آقای بازیافتی درد نکنه...

دست شما هم درد نکنه.

لی دوشنبه 15 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 02:52 ب.ظ http://www.leee.us

سلام
نه خوب بود اندازه ی نوشته تون
باب یک فیلم کوتاهه . البته با کمی چاشنی . سال جهاد اقتصادی هم هست دیگه بهتر
البته ایده ی یک فیلم کوتاه رو جدی گفتم

ممنونم. اگر واقعاً خوبه، بسم الله! کی بهتر از شما.

فرید دانش فر سه‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 02:21 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

یادم است می گفتید کسانی که در لیست پیوندهای شما هستند، خودشان هم خبر ندارند، اما انگار اصلن اینطور نیست! بگذریم. به نظرم هر متنی باید حرفی برای گفتن داشته باشد و نویسنده بتواند حرفش را به خواننده منتقل کند. فکر می کنم مشکل شما در قسمت دوم است.

قرتشت سه‌شنبه 16 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:28 ق.ظ

سلام.
خوب و روان می نویسید .ادامه بدین.

ممنونم.

Fateme جمعه 26 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 11:11 ق.ظ http://Dey.

Salam . Daram ba go0shim veblageto mikho0nam !

ممنون.

داستان تکراری چهارشنبه 31 فروردین‌ماه سال 1390 ساعت 09:44 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

من اگر رییس جمهور هم بشم میگم چرا شاه نشدم... خیلی بدم. هیچ وقت راضی نیستم.

بابای بچه ها هم می گوید: من بچه که بودم می خواستم شاه بشوم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد