حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

دماغ عقابی‌ها و دماغ فندقی‌ها

 

آن قدیم‌ها توی یک شهر خیلی دور در نپتون، آدم‌های فضایی عجیبی زندگی می‌کردند. آن آدم‌ها دو قبیلهء بزرگ را تشکیل می‌دادند به نام‌های دماغ‌عقابی‌ها و دماغ‌فندقی‌ها. این دو قبیله از زمانی که یادشان می‌آمد یعنی حدودا ً همزمان با دوران ژوراستیکِ کرهء زمین، با هم اختلافات شدید نژادپرستانه داشتند. و هر کدام نژاد خود را برتر می‌دانست. از آنجا که دماغ‌عقابی‌ها موجودات تنومندتری بودند زورشان به دماغ‌فندقی‌ها می‌چربید. اگر بخواهم دقیق‌تر بگویم دماغ‌عقابی‌ها حدود بیست متر قد و هفتصد کیلو وزن داشتند که در مقایسه با دماغ‌فندقی‌ها که ده کیلو سبک تر بودند قلدرتر به حساب می‌آمدند. و اگر شما حساب بلد باشید یا فقط کمی منطق داشته‌باشید متوجه می‌شوید که این اختلاف وزن فقط به خاطر اندازهء دماغشان بود. بنابراین برای دماغ‌فندقی‌ها خیلی زور داشت که به خاطر یک تکه غضروف از قبیلهء مقابلشان کم بیاورند.  

 

دماغ‌عقابی‌ها یک قانون مدون داشتند که یکی از بند‌های مهم‌اش تمام حقوق ممکن کیهانی را به آنها می‌داد. و ساده‌اش می‌شود این‌که، دمار از روزگار دماغ‌فندقی‌ها در آمده‌بود. 

 

دماغ‌فندقی‌های بی‌نوا که سال‌های آزگار نوری، نوک عقاب‌های مردهء فضایی را روی دماغ‌های فندقی‌شان گذاشته بودند تا شناسایی نشوند، عزمشان را جزم کردند که طی یک برنامهء حساب شده، قوانین تحمیل شده را به نفع خودشان تغییر دهند. و از شر آن پنهان‌کاری تاریخی خلاص شوند. 

 

در این بین، دماغ‌فندقی زرنگی زندگی می‌کرد به نام فَن‌تُنی. فن‌تنی برای خودش جیمزباندی بود که نگو. بعد از اینکه سندیکای پنهان دماغ‌فندقی‌ها را تشکیل داد با یک نقشه حساب شده به ساختمان اصلی مجلس دماغ‌عقابی‌ها نفوذ کرد و با یک دست‌کاری کوچک در همان قانون مدون که بالاتر گفتم، همهء آن حقوق کیهانی را به نفع دماغ‌فندقی‌ها تغییر داد. در ضمن در کتابخانه محرمانهء دماغ‌عقابی‌ها مدارکی را پیدا کرد که نشان می‌داد اصولا ساکنان اصلی نپتون از نژاد دماغ‌فندقی‌ها بوده‌اند. و شاهدِ معکوس‌اش هم مومیای عضیم‌الجثهء یک دماغ‌عقابی بود که ظاهراً تنها نمونهء باستانی از گونهء دماغ‌عقابی‌ها بود. 

 

بعد از اینکه فَن‌تُنی عملیاتش را با موفقیت به انجام رساند، توی رختخوابش فرو رفت که خستگی آن سالهای نوری را از تن به در کند. صبح که از خواب بیدار شد از سندیکا با او تماسی گرفتند که بعد از اتمام مکالمه، فَکِ فن‌تنی روی زمین افتاد. 

 

خلاصهء مکالمه این بود که: «دیگر حتی یک دماغ‌عقابی هم در شهر وجود ندارد.» و اگر شما فکر کرده‌اید که در نپتون، یک شبه جراحان پلاستیک ره صد ساله رفته‌بودند، باید بگویم که سخت در اشتباهید. چون ماموران جمع‌آوری زباله، در خارج از شهر،  کوه عظیمی از نوک عقاب‌های مردهء فضایی پیدا کرده‌بودند.

 

 

 

 

با احترام به برتولد برشت

  

 

نظرات 13 + ارسال نظر
فرید دانش فر یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:40 ق.ظ http://www.istgaheman.blogfa.com

پس این دماغ عقابی ها دنبال یک چیزی بودند که به خودشان وصل کنند یا خودشان را به آن وصل کنند تا از بقیه برتر باشند! می بینی من چقدر قشنگ نتیجه می گیرم!

والا چه‌ عرض کنم...

هلیاپوچ یکشنبه 17 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 07:39 ب.ظ

نتیجه می‌گیریم که دماغ عقابی‌ها یک عمر بچه دماغوهای زرنگ‌تری بودند!

این‌جوری هم می‌شود.

داستان تکراری دوشنبه 18 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 05:07 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

سلااااااااااام. پس شما هم میدانستید که در زمان کوروش کبیر داشتن دماغ عقابی جزو افتخارات و فضایل به شمار میرفته. و بعد از این پیشرفتهای غربی ها حالا دیگر شبیه شدن به آنها خیلی کلاس میاورد. آفرین. باز هم غافلگیری در دقایق آخر.

راستش نه! نمی‌دانستم، زمان کوروش این‌جوری بوده.

لی سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:35 ق.ظ http://leee.us

نمی دونم چرا پنج سالی میشه که نسبت به دماغ های عقابی حساسیت پیدا کردم
یاد یک سکانس از فیلم ارتفاع پست افتادم .... جائی که همه در کمتر از چنددقیقه تغیر قیافه دادند . همون هم وضعیت مملکت خودمون بود.
شما مادر بزرگ خوبی برای نوه هاتون میشید .

آن پنج سال که گفتید خیلی با نمک بود. چون زمانش را دقیق می‌دانید، فکر می‌کنم دلیلش را هم بدانید.
آخ! یعنی من نوه‌های عزیزم را می‌بینم؟

داستان تکراری سه‌شنبه 19 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:38 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

میدونستی خیلی با روح جهان هماهنگی؟ فکر میکنم این از مواهب دور بودن از غوغای اطراف باشه. لااقل وبلاگت که خیلی ساکت و آرومه. شاید تو زندگی عادیت این جوری نباشی. ولی اون دفعه هم گفتی که از دنیای سوفی اثر یاستین گوردر خبر نداری ولی نوشته ات شبیه اون بود. ببین دارم تاکید میکنم این روح رو حفظ کن. تو یه هنرمند بزرگی. خیلی دوستت دارم.
غیر از وبلاگ نویسی چه کار دیگه ای میکنی؟

شما خیلی لطف دارید؛ این‌جوری نیست.
من هم شما رو دست دارم.

داستان تکراری پنج‌شنبه 21 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 01:10 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

بید مجنون هم رفت درخت ابدی هم رفت. اینو دیگه نمیدونم چرا و به چه جرمی... درخت ابدی اصلا چیز خاصی ننوشته بود. چرا؟ خیلی حالم گرفته شده.

خیلی متاسفم.

قرتشت شنبه 23 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 10:14 ق.ظ

سلام بانو.
پس دماغ عقابی ها در واقع دماغ فندقی بودن!!.عجب.مکالمه پاراگراف آخر هم جالب بود . چه ارتباطی به برتولد برشت داشت؟

اسم داستان را از اسم داستان کله گردها و کله تیزهای برتولد برشت الهام گرفته بودم.

سعید دوشنبه 25 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:56 ب.ظ http://delgijeh.blogsky.com/

سلام خیلی زیبا بود فوق العاده هم این پست و هم پست های
قبل . موفق باشید

ممنونم. خیلی لطف دارید.

داستان تکراری چهارشنبه 27 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 04:53 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

کجایین؟

زیر سایهء شما.

داستان تکراری پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 07:10 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

چه جالب فند هم همینو میگه

منظورتون فندق بود؟

باران حامدی پنج‌شنبه 28 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 02:28 ب.ظ http://baranhamedi.blogfa.com

سلام.
ازتون خیلی خیلی خیلی متشکرم که به من
سر زدید.

خواهش می‌کنم دوست کوچولو.

آزاده و آتیلا شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 07:00 ب.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

هر کسی کو دور ماند از اصل خویش
بازجوید روزگار وصل خوش

پیانیست دوشنبه 16 خرداد‌ماه سال 1390 ساعت 02:59 ب.ظ http://baharakmv2.blogsky.com

باز هم اومدم اینو خوندم. خیلی با حاله. ولی معمولا تعریف و تمجید روح باحال آدم رو میگیره. پس لطفا ادامه بده.

ممنون. چشم!

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد