حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

حرف‌های مگو

این روز‌ها نه فقط یک حرف بلکه صد‌ها حرف هست که در دلم مانده و تمام مدت نگرانم روی زبانم تاولی، چیزی در بیاید. راستش آنقدر موضوع توی ذهنم دارم که نمی‌دانم کدامش را بنویسم. و اگر بگویید که این‌همه چریدی، پس دنبه‌ات کو؟ باید بگویم حیف که پدر سالاری دست و پای ما را بسته.  

  

از همان روز‌های اول که روزانه نوشتن را شروع کردم بابای بچه‌ها برایم روشن کرد که بعضی چیز‌ها را نباید نوشت. و خاطر نشان کرد که اگر از آن حرف‌های مَگو بنویسی، می‌آیند و من و این مسعود بی‌نوا را می‌گیرند و می‌اندازند آنجا که عرب نی انداخت. و گفت چون ما اصلا قصد نداریم که به آنجا برویم، یعنی همانجا که عرب نی انداخت، بنابراین مجبور می‌شویم تو را فیلتر کنیم. پس خواهشاً نه ما و نه وبلاگ خودت را با شاخ گاو در نیانداز. 

  

خوب، بنابراین تکلیف من روشن شد. و من، نه از ترس، بلکه به دلیل حمایت از پدرسالاری، گفتم روی بابای بچه‌ها را زمین نیاندازم... چیه؟ دروغ که حُناق نیست!

 

امروز فکر می‌کردم من که اصلا آدم حرف مگو زن نیستم؛ یعنی از آن حرف‌ها که بوی قرمه سبزی می‌دهند. پس چرا هر حرفی می‌خواهم بزنم یک جورهایی، مگو، از آب در می‌آید. مگر خواستن حقوق طبیعی و خواستن آرامش و آسایش برای خودم و دیگران و اعتراض به اینکه: پس چرا آنچه لیاقتش را داریم را نداریم، اشکالی دارد؟ کجای این خواستن، مگوست؟ 

 

نظرات 6 + ارسال نظر
قرتشت پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 09:55 ب.ظ

داشتم یه چیزایی می فهمیدم که رسیدم به اخر.

خودم‌ هم همین مشکل را با خودم دارم.

مامان سارا پنج‌شنبه 7 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:47 ب.ظ

سلام
من بازدید کننده ۵۵۵۵ ام وبلاگتون شدم. خداییش بابای بچه ها راست گفته که حرفهای مگو ننویسین. آخه در این صورت هم بابای بچه های شما و هم بابای سارای ما رو می فرستن اونجا که عرب نی انداخت. خداییش سارای کوچولوی ما چه گناهی کرده که به آتیش این از خدا بی خبرها بسوزه. خدا به هممون صبر بده! حرف دل منو زدین.

سلام.
خیلی خوشحال شدم که وبلاگم را خواندید. سارای عزیزمان را ببوسید.

لی جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 12:05 ق.ظ http://leee.us

یکی از دوستان ما از علاقه اش به خانم گوگوش نوشته بود که فیلترش کردند . حالا ببینید دنیا دست کیست ...
تازه مگر ما مشکلی داریم ؟ مگر حق و حقوقی از ما ضایع شده که شما می خواهید در موردش بنویسید؟ حرفها می زنید ها ... والا .

نه! کی؟ چی؟ کسی حرفی زد؟

داستان تکراری جمعه 8 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 11:02 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

اتفاقا دقیقا همین حرف مگو است.

برای همین دیر به دیر می‌نویسم.

باران حامدی دوشنبه 11 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 04:54 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

سلام. ممنون که نظر دادین. خیلی ممنون

خواهش می‌کنم عزیزم.

آزاده و آتیلا شنبه 30 بهمن‌ماه سال 1389 ساعت 07:06 ب.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

فدات شم که وقتی میبینم خاله نرگس برای گرفتن حق خودش و دیگران خودش رو با شاخ گاو در................................میندازه.
خیلی زیاد دوستت دارم.

من هم.

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد