حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

نشانی

مدارک‌مان را نشان دادیم و هر دو به سمت خروجی هزار و سیصد، حرکت کردیم. ظاهرا همه چیز مرتب بود. اما ناگهان یکی از مسئولین خروج، مانع‌مان شد؛ همسفرم مشکل خروج داشت و من مجبور بودم تنها بروم. وقتی از هم جدا می‌شدیم گفت که نگران نباشم؛ پیدایم می‌کند. اما من وحشت زده و نگران بودم. چون او نشانی‌ام را نمی دانست. از خروجی که گذشتم، دیگر صدایش را نمی‌شنیدم و فقط از پشت شیشه، لبخند آرام و مطمئن‌اش را دیدم و حرکت لبهایش را که گفت: «پیدایت می‌کنم.»

سالها بعد دیدمش. در حالی که آن روز را کاملا فراموش کرده بودم. لبخندش را شناختم؛ تنها نشانی که از او داشتم. گفت: «دیدی پیدایت کردم!»

.

.

.

دکترها جوابم کرده‌اند. روی تخت دراز کشیده‌ام. در حالی که چشمان نگرانش را به من دوخته، لبخند می‌زنم. می‌گویم: «باز هم من باید زودتر بروم. نه، نگران نباش! این بار من پیدایت می‌کنم. قرارمان روبروی خروجی هزار و چهار‌صد. نشان به نشانی لبخند. رمزمان هم باشد: دیدی پیدایت کردم!» 

 

نظرات 6 + ارسال نظر
هاشور سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:17 ب.ظ http://hhashoor.blogfa.com

این یه داستانه؟
آرزو کردم خاطره نباشه.

ممنونم دوست عزیز.
بله؛ داستان است.

داستان تکراری سه‌شنبه 23 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 08:12 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

چی شد؟ من داستان تکراری هستم شما چرا؟ این تو آرشیو داستان‌هاتون بود.

بله؛ قدیمی بود. اما این‌روزا تو حال و هواش بودم.

لی چهارشنبه 24 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 02:11 ب.ظ http://www.leee.us

یاد داستانهای کافکا افتادم .
چیزی مثل پیام امپراطور ...

پیام امپراطور را نخوانده‌ام ولی الان کنجکاو شدم.

لی پنج‌شنبه 25 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:00 ب.ظ http://www.leee.us

من هم خلاصه ای از اون رو توی اول کتابی که مجموعه داستان های کوتاهش از انتشارات نیلوفر بود رو خوندم . اونجا هم کاملش نبود . ولی همون یک تکه بسیار زیبا بود ...

داستان تکراری جمعه 26 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:43 ب.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

سلام دوست خوبم من آپم بیایین

رومئو دوشنبه 29 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 01:30 ق.ظ

جالب بود .....

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد