حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

اعتماد به نفس از نوع پزشکی

 

 

اعتراف می کنم که کم آوردم. و تا به حال چنین اعتماد به نفسی ندیده بودم. خانم دکتر جوانی که تحت عنوان دستیار ارتوپد در زمان بستری بودن مادرم، وظیفهء باز کردن پانسمان پای ایشان را داشت تا پزشک متخصص، زخم و وضعیت جراحی را بررسی کند، چنان اعتماد به نفسی داشت که یک لحظه کم آوردم و فراموش کردم که خودم هم مختصر آی کیو یی دارم. البته این را هم بگویم که در همان سِمَت دستیاری هم عقل مبارک شان نمی رسید که ویبریل روی پانسمان را مثل حلاج ها، پنبه نکنند. با اینکه من چند بار خواهش کرده بودم که ویبریل را با قیچی ببرند که بشود آن را دوباره روی زخم برگرداند و از هوا خوردن زخم تا زمان پانسمان بعدی که انجامش به قدم رنجه و دلخواه پرستاران محترم بستگی داشت، جلوگیری شود. حالا دماغ خانم دکتر را هم در حالی که همیشه به آسمان اشاره می کند تصور کنید. و با این زمینه، ادامه مطلب را بخوانید. 

 

هفته گذشته که برای کنترل استخوان و کشیدن احتمالی بخیه ها به درمانگاه بیمارستان مراجعه کردیم، به شکل شگفت انگیزی همهء کارها با سرعت و آرامش انجام شد؛ از پذیرش به رادیولوژی از رادیولوژی به درمانگاه و بقیهء ماجرا. و البته وقتی لحظه ورود به اتاقِ پزشک، چشمم به خانم دکتر مذکور افتاد، به یاد آوردم که  اینجا کجاست و اگر اینجا کاری درست انجام شد باید بدانم که یک جای کار می لنگد.  

 

با این حال باز هم سعی کردم آرام باشم و به دلم بد راه ندهم. با خودم فکر کردم هر چه باشد این خانم، دکتر است و حالا قرار نیست که مادرم را جراحی کند... و اینکه کنترل عکس رادیولوژی که کار پیچیده ای نیست... بخیه را هم که خودش قرار نیست بکشد. معمولاً در اتاق های پانسمان آدم های با تجربه ای مسئول این کار هستند... و با گفتن این جملات به خودم، سعی کردم که متمدن و خونسرد باشم و جوری رفتار نکنم که یعنی او را قبول ندارم. 

 

بعد از اینکه خودم مثل نوکری که با سرعت، کاری را برای اربابش انجام می دهد، پانسمان پای مادرم را باز کردم، (کاری که همین خانم برای جراح ارتوپد انجام می داد.) خانم دکتر نگاه مختصری به بخیه ها انداختند و بعد از بررسی عکس ها که با کمی بی انصافی باید بگویم که شک دارم چیزی از آن فهمیده باشند، گفتند که: «خوب است؛ فلان حرکت ورزشی را انجام بده؛ پای صدمه دیده را زمین نگذار و... به سلامت!» و البته به غیر از آن لحظه کوتاه که داشتند زخم را معاینه می کردند بقیه زمان حضورمان در اتاق، من داشتم سوراخ های بینی ایشان را رصد می کردم.  

 

از تعجب شاخ هایم درآمد و کمی از آن خونسردی که به زحمت به خودم خورانده بودم از گوش هایم بیرون زد و در حالی که سعی می کردم لحن آرامی داشته باشم گفتم:« آقای دکتر جلسهء گذشته گفتند که امروز بخیه ها را می کشند.» خانم دکتر اصلاً کم نیاوردند و گفتند:« باشه بکشید. به سلامت!» مادرم هم دیگر صدایش در آمد و گفت:« ببخشید خانم دکتر! آقای دکتر گفتند که فقط بخیه های سمت راست را می کشند.» و خانم دکتر هم با خونسردی گفتند:« باشه فقط سمت راست را بکشید.» دیگر سوتهای مخزن بخارم طاقت نیاوردند؛ گفتم:« ببخشید آقای دکتر کجا هستند چرا خودشان تشریف نمی آورند.» خانم دکتر با خونسردی گفتند که:« یک ساعت باید منتظر بمانید.» و اصلاً به روی خودشان نیاوردند که آنجا به جای پزشک، نقش لو لو را برای بیمار، بازی کرده اند. و من همین جا اعتراف می کنم که پیش این همه اعتماد به نفس کم آوردم.  

  

خلاصه، آنروز به خاطر کاری که فقط ربع یک ساعت وقت لازم داشت ربع یک روز را در بیمارستان سماق مکیدیم. و من آن روز متوجه شدم که اگر روزی، جایی، دیدم که کارم به سرعت و بی نقص انجام می شود، به عاقبت کار زیاد مطمئن نباشم. 

نظرات 7 + ارسال نظر
لی دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 02:36 ق.ظ http://www.leee.us

وقتی تهران اون شکلیه ببینید شهر کوچیک ما دیگه چه وضعیتی داره ...
البته دور از جان شما و مادر گرامی باشه
تو این شهر خیلی ها به خاطر غفلت خیلی از دکترها و پرستارها جونشون رو از دست دادن . چند نفرشون رو که من خبر دارم ...

واقعاً از این بابت متاسفم. البته من انتظار ندارم که جراح ها متخصص به دنیا بیایند. بالاخره همان جراح هم روزی دستیار جراح حاذقی بوده. اما انتظار ندارم که آدمی را جای جراح بگذارند که نه قدرت تشخیص دارد و نه سواد تصمیم گیری. و بیشتر از این ناراحتم که مادرم به دلیل عفونت حاد بعد از عمل، مورد حساسی بود و این را خود همان خانم دکتر هم می‌دانست.

داستان تکراری دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:59 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

ای مرده شور این مملکت را ببرند

دوستی داریم که این جور مواقع می‌گوید: «آقا! زندگی‌مان را بفروشیم؛ بریم.»

علی اشرفی دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:28 ق.ظ http://dokkan.blogsky.com


امیدوارم بهتر بشه.
اوضاع مملکت رو نمی‌گم.
پای مامان رو می‌گم.

ایشاالله بفروشیم بریم خارج.

بله. البته باید کپی‌رایت را رعایت می‌کردم و می‌گفتم این جملهء حکیمانه از شما بود.

sahar دوشنبه 1 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 03:18 ب.ظ

dorood bar harfe dastane tekrari va javabe narjes khatoon

درود به تو که پای ثابت وبلاگ من شدی.

داستان تکراری سه‌شنبه 2 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 11:36 ق.ظ http://baharakmv2.blogfa.com

سلام ممنون که اظهار همدردی شما باعث دلگرمی من شد
در واقع خودم هم همین عقیده‌ی شما را دارم ولی فکر کردم این جوری تنبیه میشوم .

مامان خوب که تنبیه لازم ندارد.

آزاده و آتیلا چهارشنبه 3 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 09:57 ق.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

توی بد مخمصه ای گیر افتادیم.
ولی
از ماست که بر ماست.
این حرف من نیست
حرف بزرگترهاست.

بله.

رومئو چهارشنبه 10 آذر‌ماه سال 1389 ساعت 12:07 ق.ظ

ژولیت عزیز، الان حال مادر گرامی چطور است ؟ امیدوارم رفع کسالت شده باشد. البته از همشیره محترممان مرتب جویای احوالات هستیم گفتیم شخصا مزاحم نشویم ....بابا پوکیدم به قول دوست عزیز : بابا جمع کنین برین خارج

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد