سالها پیش کتابی میخواندم از سیمون دوبووار به نام همه میمیرند. خلاصه داستان این است که مردی جوان، اکسیر بیمرگی مینوشد و سناش در همان سال متوقف میشود. اول، قصه را باور نمیکند اما وقتی سعی میکند خودش را در رودخانه غرق کند متوجه میشود که موضوع حقیقت دارد. او سالهای سال زندگی میکند و هر کاری که آرزویش را داشته انجام میدهد و سالهای طولانی را با جنگها و پیروزیها و عشقها و گاهی هم با ناکامیها میگذراند و پس از چندصد سال به این نتیجه میرسد که لطف زندگی در کوتاه بودن آن و فانی بودن انسان است. نه در بی مرگی... در همین سالها با دختری مغرور و خودسر، آشنا میشود. و این در حالیست که دست از همه چیز شسته و زندگیاش را با یاس و ناامیدی در خواب میگذراند؛ در آخر وقتی رازش را برای دختر فاش میکند به او می گوید: «اکنون حتی دیگر نمیتوانم بخوابم. در کابوسهایم میبینم که دیگر انسانی نمانده. همه مردهاند. هنوز ماه در آسمان است و زمین سفید را روشن می کند. من تنها هستم.»
***
مادر بزرگ میگفت: «پیر شی دختر!»
در کودکی این دعا را دوست نداشتم و فکر میکردم: من چه کردهام که مستحق چنین عاقبتی بشوم. تا اینکه متوجه شدم این دعا، دعای خیر است. یعنی که عمر طولانی داشته باشی و زود نمیری. هر چه بزرگتر شدم نظرم در این مضمون، تغییر کرد و انگار هربار چیزهای جدیدتری دراینباره فهمیدم. طبیعیست که هرگز دلم نخواسته پیر شوم اما گذر عمر چیزی نیست که بشود نادیدهاش گرفت.
در آلبومهای خانوادگی، به عکسهای جوانی ِ بزرگترها نگاه میکنم. به عکسهای جوانی پدرم؛ چقدر نگاهش آشناست؛ یک جوان چهار شانه و ورزیده از داخل عکس به من نگاه میکند. و مادرم؛ دلبر جوانِ یک مرد خوشبخت به نوزاد در آغوشاش لبخند میزند... به عکس های خودم نگاه میکنم؛ چند روزگی، چند ماهگی، چند سالگی. و هر چه بزرگتر میشوم فیگورهای داخل عکس یک به یک تغییر میکنند. یکی شیر میخورد. یکی با شورت پُف کرده توی طاقچه نشسته. یکی قهقهه میزند. یکی تازه نازش را کشیدهاند و گریهاش را بند آوردهاند تا با اشکها و دماغ آویزانش برای دوربین لبخند بزند. یکی دیگر در آغوش پدر جا خوش کرده و آن بالا خود را بر فراز قلههای قدرت میبیند. و آن دیگری دختر ده سالهایست که با ژست آدم بزرگها برادر کوچکش را در آغوش گرفته و سعی میکند خیلی خانم باشد، و بعد دختر بیست سالهای که پر از طراوت است... زمان چقدر زود می گذرد و از این ناگزیری دلم میگیرد.
دلم میخواهد همانجا بگویم: ایست! و زمان، همانجا خشکاش بزند. زمانِ منجمد شده را تصور میکنم و دوباره میگویم: حرکت! آنوقت هزار جور بازیگوشی درمیآورم؛ روی برفها بالا و پایین میپرم؛ به کتلتها ناخنک میزنم؛ پسرهای محل را دست میاندازم؛ با مادرم مهربانتر میشوم و مادر بزرگم را بیشتر میبوسم... باز آلبوم را ورق میزنم. نگاهم به دستهایم میافتد؛ دستانم که روزی کوچک بودند و حالا چقدر بزرگ شدهاند. و شک ندارم اگر آن دعای خیر مستجاب شود، روزی دستهای چروکیدهای را میبینم که آلبومهای خانوادگی را ورق میزنند.
میدانم که اگر آن دعا مستجاب شود، حالا حالاها وقت دارم که به جوانی و پیری فکر کنم و دلم برای از دست رفتهها بسوزد. و ممکن است همیشه با دیدن عکس ِ جوانی ِ آدمهای پیر، افسوسی ته دلم را چنگ بزند. اما یقین دارم که اگر بیمرگی، حقیقت هم داشته باشد، انتخاب من، زندگی ِ فانیاست. و این یکی از تضادهاییست که چه دعای مادر بزرگ، مستجاب بشود چه نشود، همیشه با آن زندگی خواهم کرد.
سلام خواستم پستی بنویسم شبیه به این . که دیدم شما نوشته اید . جالب بود . ( البته آن را می نویسم چون کمی با هم تفاوت می کنند ) من احساس می کنم مرز سی سالگی مرز پر استرسی است که شما تجربه اش کردید . من هم دارم از همین الان به همان فکر می کنم . تا چشم به هم بزنم می بینم که با دستان چروکیده دنبال موهای سیاه توی سرم می گردم .
راستی من هم وقتی سنم کم بود فکر می کردم (( پیر شی )) یک نوع فحش است که برای گرفتن حال طرف مقابل استفاده می کنند .
چقدر خوشحال میشوم که پست شما را هم بخوانم. خود سیاش کمی سخت است و گرنه سی را که رد می کنی دوباره بی خیالاش میشوی.
و فکر کنم دوباره در چهل سالگی هم آدم، همین حال بحرانی را داشته باشد.
وقتی نوزده سال یا هجده ساله بودم فکر میکردم که باید قبل از اینکه رقم دهگان سنم به 2 برسد باید کارهای بزرگی بکنم که عدد دهگان از دو گذشت هیچ ، یکانش هم از دو گذشت . خدا آینده را به خیر کند .
شما که توی کارنامهتان کارهای خوبی دارید.
نرگس جان.یک چیزی میگم پیش خودمان بماند!!! این روزها خیلی دلم میخواد مثلاً برگردم به ۱۰ سال قبل.هیچ وقت تا حالا چنین حسی نداشم و از گذر عمرم راضی بودم .ولی الان... .
نمیدونم شاید دچار سی گرفتگی شدم.شاید هم دچار نوستالژی که البته به این پست تو ارتباطی نداره.
البته احتمال نوستالژی خیلی زیاده.چون با یادآوری خاطرات گذشته حالم خفن خراب میشه.
چرا اتفاقاً به نوستالژی هم ربط دارد. فقط بدیاش این است که هیچ راه گریزی ندارد.
اما خوب یک چیزی مسلم است؛ اینکه هر سنی مشغلهها و جذابیتهای خودش را دارد. ده سال پیش تو فرزند خانوادهء پدریت بودی حالا مادر خانوادهء خودت.
سلام
سلام دوست عزیز.
سلام نرگس عزیز
من که فکر کنم از پیر شدن بیشتر ازمردن میترسم و هرچی فکر میکنم یادم نمیاد کی از سی گذشتم. فقط روز به روز بیشتر به این حرف مامانم فکر میکنم که میگه سعی کنید از هر لحظه نهایت لذت رو ببرین که دیگه تکراری نمیشه. واقعن راست میگه حالا دارم میفهمم....
بله؛ این حرف درست است.
ای بابا امروز هرچی وبلاگ خوندم راجع به افسوس خاطره ها بود میدونید که نظرم راجع بع خاطره ها چیه پس لطفا منو ببخشید که حرف تکراری نمیزنم
البته خاله نرگس من ۱۰ سال پیشم همسر خانه خودم بودم.
ببخشید؛ حواسم نبود.
harfhaye fatemeh jan ziba bood rast migeh
فاطمه همیشه حرفهای زیبا میزند.
سلام . من در وحله اول بر اساس آشنایی با اسمت به اینجا آمدم . در وب آقای محمدی در قسمت کامنتها دیدم . چون به تازگی سه قسکت از داسنان نرگس تمام کرده بودم اسمت نظرم را جلب کرد . اما وبت بیشتر چون خیلی قلم استوار و پویایی داشتی . اگر فرصت کردی در هر جای این عالم هستی به آلمان هم بیا و پنجه رنجه ای کن . حتما باز اگر وقت داشتی بعد از خواندن هر سه داستان کامنتت را مرقوم بدار . که صد البته زمینه آمد و رفت ما آغاز می گردد . بهر حال خوشحال میشم که نظرت را بخوانم . شاد باشی .
دوست عزیز ممنون از اینکه وقت گذاشتید.
سلامی مجدد . ممنون از وفا و صفای قدم رنجه شما . تشکر برای وقتی که گذاشتید . پست شما هم خواندم و با مقدمه ای جالب از سیمون دوبوار نویسنده و محقق بزرگ فرانسوی و یار و همراه ژان پل سارتر بنیان گذار مکتب اگزیستانسیالیسم به پایان بی غل و غش و بی تعارف پایان زندگی یعنی مرگ محتوم !! رسیده اید . و صد البته مراحل تکامل و سیر صعودی آن با قلم شیوا و مثالهایی که در رابطه با عکس ها و آلبوم به تصویر کشیده اید تکمیل کننده این مقوله است . شاد و مسرور باشید .
ممنونم.
سلام بانو.
کتاب جالبی باید باشد هر چند نخواندم.
همینطور است حالا حالا ها وقت داریم .برای من همیشه عرض زندگی مهمه بوده.
مانا باشین
سلام دوست عزیز.
اگر فرصت شد بخوانید. البته به نظر بابای بچهها آنقدرها هم کتاب مهمی نیست. بنابر این اگر خواندید و با بابای بچهها موافق بودید، پیشاپیش از پیشنهادم عذر خواهی میکنم.
سلام چه جالب الان توی نظرات قدیمی توکای مقدس بودم رفتم توسایت علی اشرفی دیدم یکی از سه لینکش شمایید
دوستی من و بابای بچهها با علی و بانوی منزلاش بالای ده سال قدمت دارد.
سلام من بروزم یه سری بزن خوشحال میشم
با کمال میل.
سلام منم ذوق کردم چقد عالی علایقتونم مثل منه خدا رو شکر منم از این اتفاق خوشحالم
سلام چه کتابی برای خوندن داری ؟ من دارم خاطرات پرویز دوایی رو میخونم قشنگه
این روزها کتابی نمیخوانم.