حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

بیژن

 

 

امسال تابستان هم، بیژن بساط اش را پشت پنجره‌مان پهن کرده است. چند سالی هست که همسایهء ما شده. البته من نمی‌دانم زمستان‌ها کجا می‌رود که پیدایش نیست. اما از آخرین روز‌های اردیبهشت باز هم سر و کله‌اش پیدا می‌شود و تا آخرین وزش‌های بادِ پاییز، همان جا، جا خوش می‌کند و اولین عطسهء زمستانی‌اش را که زد بازهم بارَش را می‌بندد و به نمی‌دانم کجا، می‌رود.  

  

نمی‌دانم کِی غذا می‌خورد چون هر وقت می‌بینم‌اش همانجا نشسته و به نمی‌دانم کجا خیره شده است. و اگر صدایی بشنود که بترساندش، بلند می‌شود و کمی این‌ور تر یا کمی آن‌ور تر می‌نشیند. البته من هم همیشه نگاه‌اش نمی‌کنم. گاهی هم به کار و زندگی‌ام می‌رسم. اما وقت‌هایی که به اندازه کافی وقت داشته باشم که سَرَم را بخارانم یواشکی خودم را به آن راه می‌زنم که یعنی من حواسم نیست اما زیر چشمی بیژن را نگاه می‌کنم. نه خیر! تکان نمی‌خورد؛ پشت سَرَم شکلک در نمی‌آورد؛ عربی نمی‌رقصد؛ همان طور نشسته و خیره به دور‌ها نگاه می‌کند. 

  

خیلی نجیب است. هیچ وقت به آدم زُل نمی‌زند. این همه وقت که همسایهء ما بوده حتی یک کلمه هم حرف نامربوط نزده است. یعنی راستش تا به حال حتی صدایش را هم نشنیده‌ایم. با این‌که چیز زیادی از او نمی‌دانیم و از این بابت برایمان غریبه است اما انگار که قوم و خویش‌مان است؛ همان طور دوست‌اش داریم. و من هر سال بهار فکر می‌کنم اگر امسال نیاید، چقدر دلم برایش تنگ بشود.  

 

شاید کمی دورتر یا شاید هم خیلی دورتر از این‌جا، خانه‌ای دارد که در روز‌هایی که این‌جا نیست آن‌جا باشد. به مادرم می‌گویم: «بیژن زمستان‌ها کجا می‌رود؟» مادرم می‌گوید: «بچه جان! این، پارسالی نیست. این‌یکی جدید است مگر نمی‌بینی از پارسالی کوچکتر است.» اما من باور نمی‌کنم اگر این بیژن نیست از کجا خانهء ما را می‌شناسد. اگر لاغر تر است حتماً رژیم گرفته یا شاید هم این چند ماهی که نبوده خیلی سختی کشیده است؛ نه! من باور نمی‌کنم. به خواهرم می‌گویم: «به نظرت بیژن زمستان‌ها کجا می‌رود؟» خواهرم می‌گوید: «خِنگول جان، این بیژن نیست که؛ این‌یکی، پسر ِ بیژن است. ببین! از بیژن کوچکتر است.» اما من نمی‌خواهم باور کنم...  

 

این روزها که مادرم توریِ‌ پشتِ پنجره‌ها را برداشته، دلم بدجوری برای مارمولکِ روی توری که یک روز گرم تابستان با خواهرم اسم‌اش را بیژن گذاشتیم تنگ شده‌است. یعنی الان بیژن کجاست؟ فکر می‌کنم بیچاره، آواره شده باشد.  

 

نظرات 8 + ارسال نظر
رومئو شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 04:24 ب.ظ

هنوز دارم چشمامو که از اشک خنده خیس شده پاک میکنم ... یاد روزی که بیژن دفتر اومده بود تو آشپزخونه و من و تو داشتیم تو چارچوب در زور میزدیم که در ریم.:))))) بعد هم قیافه اوستا که داشت ادای بیژن رو در میاورد ... وای که چه قدر اونروز خندیدیم :)))) و حالا اینجا نشسته بودم تو حال خودم و دیدم بعد از ۱ هفته انتظار بالاخره یک مطلب جدید نوشتی ...و یاد اونروز افتادم و قاقاه میخندم و همه متعجب به من نگاه میکنن .... و حالا همگی داریم قاقاه میخندیم ....:))) یاد اون روزها بخیر :(((

:-)))))))))))))))
از همه باحال‌تر همون قیافهء اوستاست که گفتی. هر وقت یادم می‌افته از خنده ریسه می‌رم.
یادش به خیر. چقدر این روزا به هر بهانه‌ای دلم تنگ می‌شه. یاد دفتر افتادم؛ دفتر آزادی؛ دفتر اکباتان.
می‌گم اگه زلزله اومده بود ما هم‌دیگه رو می‌کشتیم که خودمون زودتر فرار کنیم. :-))))))))
راستی چند روزی اینترنت‌مون قطع بود.

مسافر... شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 05:08 ب.ظ http://mosafer.tk

مسافر....



http://mosafer.tk

آزاده و آتیلا شنبه 13 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 10:31 ب.ظ http://www.atila1387.blogsky.com

خاله چه عجب به روز کردی ؟ اینترنت شما قطع بشه ما دیگه باید چی بگیم؟
راستی سلام یادم رفت... سلام

از الطاف خداوند در آخرین جمعهء ماه رمضان بود؛ تَرکِش‌های قُدس، خورده بود به کابل ِ اینترنت‌مان.
؛-)

لی یکشنبه 14 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:28 ق.ظ http://www.leee.us

سلام
همش فکر می کردم این بیژن بنده خدا یه گربه بوده ...
خدا منو ببخشه یاد یکی از اقواممون افتادم اسمش بیژنه .

گربه؟ :-))))))))))
اتفاقاً یکی از اقوام نزدیک خودمان هم بیژن است؛ ما هم به خاطر شباهت رفتاری که بیژن با آن فامیل‌مان داشت، اسمش را بیژن گذاشته‌بودیم. فکر می‌کنم من و خواهرم را خدا باید ببخشد چون حالا دیگر به همهء مارمولک‌ها می‌گوییم بیژن.
استغفرالله ؛-)

لی دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:06 ق.ظ http://www.leee.us

:))))

sahar دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 03:39 ب.ظ

rabete in aks ba bijan chye narges jan?

سحر جان! این یک مارمولک بیست و سه میلیون ساله‌است که توی کهربا گیر کرده. و از داخل یک معدن در مکزیک کشف شده.
یه کم به وسط کهربا دقت کنی، دست و پا و دٌم‌اش واضح دیده می‌شود.
دیدی؟ ‌

sahar دوشنبه 15 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 10:26 ب.ظ

ee che jaleb didam merci

قربانت.

قرتشت چهارشنبه 17 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 11:00 ق.ظ

:-)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد