حوضخانه
حوضخانه

حوضخانه

من و پدرم

اولین باری که فهمیدم فوتبال یعنی چه، را بیاد ندارم. اما لحظه‌به‌لحظه حرص‌هایی که بابت فوتبال خوردم، همگی یک حس مشترک داشتند که باعث شده فراموش‌شان نکنم. نبود لحظه‌ای که تلویزیون فوتبال پخش کند و صدایش در خانهء ما نپیچد. و آن‌چه از همه بیشتر حرص مرا در‌می‌آورد این بود که درآن لحظه‌ها دیدن هر کانال دیگر به هر بهانه ممنوع بود و اگر خودت را به دیوار می‌کوبیدی و از گریه جانت هم بالا می‌آمد، اصلاً فرقی نمی‌کرد. و اگر در خانهء ما زندگی می‌کردی یاد می‌گرفتی که با متانت رفتار کنی و بیهوده آبروی خودت را نبری چون هیچ فایده‌ای نداشت. 

 

از آنجا که فقط یک تلویزیون در خانه داشتیم و خلاقیتِ آدم هم در محدودیت، شکوفا می‌شود به شیوه‌های حیله‌گرانه‌ای متوصل می‌شدم که البته همیشه هم جواب نمی‌داد. اما از هیچ، بهتر بود. البته این ضمیر مفرد که تا حالا به‌کار بردم، کاملا غلط است. چون من در این حیله‌ها تنها نبودم و مُتّحدانِ دیگری هم داشتم.  

  

مادرم سردستهء همه‌مان بود. البته به گفته خودش، اوایل اصلاً زورش نمی‌رسیده. اما ما بچه‌ها که بزرگتر شدیم دسته‌ای تشکیل دادیم که از نظر کمیت از جناح ِ یک‌نفرهء مقابل بزرگتر بود. اما از آنجا که به لحاظ استکباری، باز هم وزنهء سنگین، آن‌طرف بود، ما مورچگانی بودیم در دست سیل. حالا این ضعیف بودن از هر منظری که در نظر بگیرید شرایط خاصی دارد که آدم را وادار به استفاده از انواع حیله‌ها می‌کند؛ حالا خوب یا بد. اما در ‌نهایت آدم را مارمولک بار می‌آورد. و آدم با پنبه سر بریدن را یاد می‌گیرد.  

 

در هر صورت هم ما و هم جناح مقابل همیشه ناراضی بودیم و همیشه فکر می‌کردیم در حق‌مان ظلم شده. و این در حالی بود که جناح ما، تَهِ کارتون‌ها و فیلم‌های تلویزیون را درمی‌‌‌آورد و جناح مقابل هم صحنه به صحنهء فوتبال را ضبط می‌کرد؛ نشان به آن نشان که اگر سه ثانیه از بازی را نشان‌اش می‌دادید، روز و ساعت و کدام جام و خلاصه جد و پدر جدِ فوتبالیست‌ها را هم برایتان تعریف می‌کرد. 

  

 

این روز‌ها روز‌های عجیبی است. فوتبال نگاه می‌کنم؛ فرق جام جهانی با جام باشگاهی را فهمیده‌ام؛ از بابای بچه‌ها می‌پرسم لیگ یعنی چه؛ نتیجه بازی‌های جام جهانی برایم مهم است... و در تمام این لحظه‌ها که مشغول جمع‌آوری اطلاعات دربارهء فوتبال هستم به پدرم فکر می‌کنم. این‌روز‌ها که پدرم ناخوش‌احوال است و حوصلهء نود دقیقهء حتی یک مسابقهء فوتبال را هم ندارد؛ یکی از تلویزیون‌ها را روشن می‌کنم و آن‌را روی کانال سه می‌گذارم و بی‌خودی حتی در لحظه‌های بی هیجان فوتبال هم شلوغ بازی درمی‌آورم تا شاید پدرم به شوق بیاید و حتی شده فقط یک نیمهء بازی را تماشا کند. انگار می‌خواهم آن‌روزها را دوباره زندگی کنم. می‌دانم که زندگی به گذشته بازنمی‌گردد اما دلم بیاد آن حرص خوردن‌ها و حیله‌های معصومانه آب می‌شود؛ دلم برای آن‌روزهای پدرم تنگ شده‌است. 

 

 

نظرات 5 + ارسال نظر
لی سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 01:03 ق.ظ http://www.leee.us

آره متاسفانه دیگه هیچ چیز رنگ و بوی گذشته رو نداره . نه ماه رمضون ، نه عید نوروز ، نه دهه ی محرم ، نه حتی به قول شما یه مسابقه ی فوتبال ، همه چیز اون زمونای پیش رنگ و بوی خودش رو داشت و الان هیچ کدومشون اونائی نمیشن که باهاشون بزرگ شدیم ... حداقل برای من هم این طوریه ...

برای من و پدرم هم همین‌طور.

رومئو سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:17 ب.ظ

:(

sahar سه‌شنبه 2 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 08:50 ب.ظ

baraye man az iran noon sangak avordand aslan mazash avaz shode!

قیمتش را هم بپرس؛ خیلی عوض شده. ؛-)

هانیه چهارشنبه 3 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 12:42 ب.ظ http://hanieh1989.blogfa.com

1 سال اول اصلا فوتبال نمی دیدم! چون نمی خواستم یادم بیاد دیگه نیس!
ولی امسال به یادش پایه تی وی میشینم سر و صدا می کنم ! تک تک خاطراتی که موقع دیدن فوتبال باهاش داشتم رو مرور می کنم!!!
همه چیز خیلی زود میگذره!!!!

خیلی متاسفم.
می‌دانم منطقی نیست اما احساس می‌کنم سرعت زمان تساعدی‌ست. یعنی هرچه جلوتر می‌رویم، زمان زودتر می‌گذرد.

آزاده و آتیلا شنبه 6 شهریور‌ماه سال 1389 ساعت 02:28 ق.ظ

فوتبال گفتی و کردی کبابم.باباجونمون کم بود...پسرشم داره فوتبالی میشه.
به این میگن خوشبختی مضاعف
پاک قاط زدم....نه ؟

می بینم که زدی تو کار مضاعف. ؛-)

برای نمایش آواتار خود در این وبلاگ در سایت Gravatar.com ثبت نام کنید. (راهنما)
ایمیل شما بعد از ثبت نمایش داده نخواهد شد