بعضی وقتها منطق آدم هنگ میکند؛ یعنی آدم نمیداند کاری که انجام داده درست بوده یا نه.
نمیدانم برایتان پیش آمده که دچار چنین حس دوگانهای شوید؟
در خیابان، شربت نذری میخوردیم. به بابای بچهها گفتم: «لیوانت را مچاله کن، بعد دور بیانداز.» بابای بچهها گفت: «اینکار، خیلی لازم نیست.» گفتم: «ببین از نظر بهداشتی درست نیست؛ اگر لیوانها سالم باشند ممکن است دوباره از آنها استفاده کنند.» بابای بچهها گفت: «میدانم؛ اما بیا به اندازهء یک لیوانِ یکبار مصرف به آدمها اعتماد کنیم.»
حالا، نمیخواهم بگویم که ازاین به بعد، لیوانهای یکبارمصرف را مچاله نمیکنم. ولی میدانم قرار است تا آخرین لحظهء زندگیام، چیز یاد بگیرم.
بابای بچه ها دیالوگ خوبی گفته اما به نظرم آدم همیشه باید چیز یاد بگیره نمونه بارزش آخرین عکس هائیه که از دکتر حسابی گرفتن...
دقیقا؛ منظور من هم همین بود.
سلام.
نمی دونم چی بگم.اما بعضی وقتها این اندازه هم نمیشه به کسی اعتماد کرد!
شما درست میگویید. اما هر کسی شیوهای برای زندگی کردن دارد. مهم این است که با شیوهای که خاص خودمان است زندگی کنیم. بابای بچهها واقعا با این دیدگاه، زندگی میکند.
سلام
خسته نباشی
وبلاگ خوبی داری.
مثل بقیهی کارهات.
یک پیشنهاد:
در وبلاگت قسمتی درست کن و در آن مراحل ساخت «دستساختههایت» را تصویری و نوشتاری بیاور.
دستساختههایت مثل آینهشمعدان و کیف و جعبه و کوسن و آش شلهقلمکار و ... شوهر
من که مشتری ثابت این پستها خواهم بود. به نظرم بقیه هم مشتریاش بشوند.
:-)))))