و اما جریان حوضخانه این است که چند سالیست دلم میخواهد در خانهمان یک حوضخانه داشته باشیم. یک اطاق که وسط آن حوضی باشد با فواره که اتفاقا کاشی کاریش را خودم انجام داده باشم. اگر فکر می کنید نمیتوانم، سخت در اشتباهید. واگر میپرسید پس چرا تا حالا این کار را نکردهام ،دلیلش این است که خانهاش را نداشتهام. بگذریم.
دیشب فکر میکردم حوضخانه حقیقی ندارم که نداشته باشم؛ مجازیش را که میتوانم داشته باشم. یک تیر و سه نشان است. هم حوضخانهدار میشوم. هم روزانه می نویسم، سومیش را هم بعدا می گویم؛ چون باید قصهاش را هم بگویم.
اگر خواستید، ما حاضریم توی کاشیکارش کمکتون کنیم ها . کاشی آبی فیروزه ای، که توش یک ماهی قرمز هم داشته باشه ...
روی کمک شما حساب کردیم، جانا!
سلام.
مبارک باشد.ایشالله شبهای تابستان دور خوضخانه جمع شویم و محفل ادبی بپا داریم و آخر سرهم وان یکاد بخوانیم و دعا به جان خواجه شیراز
قصه ی سومیش را فراموش کردینا!!
بر قرار باشین
چشم، میگویم. اما اول باید یک قصهء دیگر بگویم.
توی فیلم دلشدگان قسمتی که طاهر داره از دایه اش خداحافظی میکنه امین تارخ و رقیه چهره آزاد توی یه اتاق نشسته ان که یه حوض وسطشه. اون حوض شده آرزوی من . و البته توی فیلم مزخرف و به درد نخور در مسیر زاینده رود وقتی پدر فوتبالیسته میمیره صحنه مرگش رو توی یه خرابه بازی کردن که یه حوضخانه قدیمی داره. وقتی اون صحنه رو دیدم فهمیدم که ساخته نشده اش چه شکلیه و چه جوری میشه درستش کرد!!! . ولی به قول شما کو خونه ای که وسط اتاقش حوض درست بشه و دورش هم گلدون های شمعدونی و صدای شرشر آب و...
هی! هی! داغ دلم تازه شد.