من دروغگوی بزرگی هستم. دروغ‌هایی می‌گویم که سخت بتوانید باورش نکنید. هرچند دروغگویی صفتی نیست که بشود به آن افتخار کرد اما حداقل خوبی‌اش برای من این است که شب‌ها سر راحت روی بالش می‌گذارم.

به قول اندیشمندی: «هر آدمی قهرمان داستان خودش است.» و اگر به چپ و راست‌تان نگاهی بیاندازید غیر از نان  و چهاردیواری و اتول قراضه‌تان، قهرمانان ریز و درشتی را می‌بینید که دارند زیر پوست شهر وول می‌خورند. یکی غم نان دارد و دیگری درد بی‌درمان. یکی از زیادی فرزند و سختی معاش جانش به لب آمده و آن‌یکی هرچه دویده نتوانسته برای خودش میراث‌خواری دست و پا کند. یکی از فرط لاغری استخوان جناق سینه‌اش تا نوک بینی‌، جلو آمده و دیگری تمام عمرش از چاقی رنج برده. سیاه می‌خواهد سفید باشد و سفید به سولاریوم پناه می‌برد. یکی تنهاست و همسری ندارد. دیگری دارد؛ با کوهی از مشکلات. یکی جوانی اندوه‌باری دارد و دیگری شب‌ها توی تختش غلت می‌زند و اسم غم بی‌دلیلش را می گذارد افسردگی میانسالی. حتی هستند قهرمانانی که فراموش کرده‌اند چاق‌اند یا لاغر؟ سیاه‌اند یا سفید؟ غم فرزند دارند یا نه؟ اصلا فرزندی در کار هست یا نیست؟... متوجه هستید؟ فراموش کرده‌اند؛ همه‌ چیز را!

حالا من شخصیت دروغ‌گوی این داستانم. و تمام لحظه‌هایم به این فکر می کنم که چطور مصداق این مثل نشوم که: «دروغ‌گو کم حافظه است.» پنهانی به شما بگویم که فکر نکنید عمرم را تلف کرده‌ام چون این مشغولیت آنقدرها هم بی‌ثمر نبوده. فهمیده‌ام اولین قدم برای اینکه دروغ‌گوی قهاری باشم این است که اول خودم دروغم را باور کنم. به چاق می‌گویم اینجوری بهتر است؛ چهارپاره استخوان بودن که لطفی ندارد. به لاغر که هرچه تلاش کرده فقط نیم مثقال وزن اضافه‌کرده می‌گویم هرچند صبح‌ها با اولین چیزی که سلام و علیک می‌کند جناق سینه‌اش است اما اگر یک روز، رنج چاقی را تجربه می‌کرد قدر سبک وزنی‌اش را می دانست. به سفید می‌گویم، سیاه صد و پنجاه قلم آرد نانوایی به خودش می‌زند که رنگ تو بشود. به سیاه می‌گویم که سفید از حسرت تو خودش را جزغاله می کند. به صاحبِ غم معاش می‌گویم شکر سلامتی به جا بیاور و به عزیز بیمار دار می گویم چه می دانی که اوضاع می توانست از این وخیم تر باشد و به فلانی فلک‌زده نگاه کن که حاضری به جای او بودی و عزیزت این مختصر بیماری را نداشت؟ به تنها می گویم بی کس بودن بهتر از با هرکس بودن است. به متاهل گرفتار می گویم شکر خدا که در این وانفسا تنها نیستی. به جوان اندوهگین می‌گویم که جوانی سرمایه توست و به میانسال می‌گویم که سال‌های جوانی هنوز به پایان نرسیده و او پختگی و جوانی را با هم دارد. به کثیرالاولاد می‌گویم که چه خوب است که تا پایان عمر تنها نیست و همیشه کسانِ زیادی دارد و به اجاق کور می‌گویم که ببین فلان کَسَک چند فرزند دارد اما همگی نااهل. و آیا می‌خواست که به‌جای فلان کثیرالاولاد فلک زدهء گرفتار بود؟ و فراموشی‌نشین‌ را هم این‌طور فریب می‌دهم که: ببین! چیزی برای به یادآوردن وجود ندارد؛ راحت باش!

من دروغگوی بزرگی هستم که اغلب اوقات خودم هم دروغ‌هایم را باور می‌کنم در حالی که همیشه ته دلم می‌دانم که این‌ دروغ‌ها جبران نداشتن‌ها را نخواهد کرد. شاید شما نپسندید اما آدم‌های قصهء من همگی راضی‌اند. این دروغ‌ها هر روز سیصد و شصت و شش روز، امید به زندگی ِ سیصد و شصت و شش نفر هدیه می‌کند. و درست است که شب‌ها سر راحت روی بالش می‌گذارم اما احساس می‌کنم یک سالِ کبیسه پیرتر از دیروز شده‌ام؛ به تاوان این‌همه دروغ.