X
تبلیغات
رایتل

هانیبال الخاص درگذشت. 

 

هانیبال را زیاد نمی‌شناسم. اما دوبار در زندگی‌ام وقتی اسم این آدم را شنیدم؛ بغض‌ام گرفت. از آن بغض‌هایی که چون زیاد مهم نیستند به آ‌نجا نمی‌رسد که بترکند. و برای همین هم هست که تا مدت‌ها روی دلت سنگینی می‌کنند. غم باید آنقدر بزرگ باشد که آدم حداقل چند قطره اشک بریزد که گلویش خلاص شود. 

 

اولین باری که اسم هانیبال را شنیدم هنوز در خامی‌های اوایل نوجوانی بودم و اولین چیزی که بیاد می‌آورم اسم عجیب‌اش بود که با قالب‌های ذهنی من از اسامی، کمی متفاوت بود. و حتی به خاطر دارم که تشابه‌اش با اسم شخصیت هانیبال در فیلم سکوت بره‌ها که آن‌روز‌ها روی بورس بود، ذهنم را قلقلک می‌داد. 

 

آن‌روز‌ها معلم بسیار شریفی داشتیم که متاسفانه اسمش را به خاطر ندارم. یک روز سر‌کلاس گفت که: «بچه‌ها، من آشنایی(هانیبال الخاص) دارم که استاد طراحی‌است و تازه از آمریکا آمده. من در عالم دوستی خواهش کرده‌ام که یک کلاس سه جلسه‌ای طراحی برای شما بگذارد؛ شهریه‌اش هم جلسه‌ای فلان قدر می‌شود. هر کس می‌خواهد بیاید که قرارش را بگذاریم.» 

 

نمی‌دانم چرا با وجود اینکه می‌توانستم آن مبلغ را از پدرم بخواهم اما نخواستم. و عجیب این است که اگر می‌گفتم، حتما پدرم می‌پذیرفت. اما خوب همان شرمی‌ که خاص بچه‌های آن روزها بود، چیزی که امروزی‌ها کمتر دارند، نگذاشت که بخواهم. یعنی حرف تا نوک زبانم آمد اما همانجا خشکید. و آنقدر بابت این‌که نتوانستم شهریه کلاس را از پدرم بخواهم متاسفم که همیشه این تأسف روی دلم ماند. و بغضی که بابتِ آن ناکامی در گلویم ماند هرگز شکسته نشد. 

 

دیروز وقتی خبر درگذشت هانیبال را شنیدم، بغضی شبیه همان بغض گلویم را گرفت. انگار تا دیروز آن غم کوچک در ناخودآگاهم با امیدی همراه بود که: «هانیبال هنوز هست.» با اینکه بعد از آن ماجرا هرگز قصد نداشتم که در موقعیتی دیگر به کلاس‌های هانیبال بروم، اما انگار مرگ هانیبال آن آتش ِ کوچکِ نتوانستن را دوباره در جانم زنده کرد؛ به همراه این حقیقت که دیگر هانیبالی درکار نیست.  

 

 

پیشنهاد می‌کنم بخوانید:

هانیبال به روایت توکا نیستانی