X
تبلیغات
وکیل جرایم سایبری

 

 تنها باری که پدرم مرا تنبیه کرد را هیچ وقت فراموش نمی‌کنم. موضوع مربوط می‌شود به سه سالگی‌ام یعنی حدداً حوالی ِ زمانِ این عکسی که در گوشهء همین صفحه گذاشته‌ام. حالا می‌گویم تنبیه، کسی نداند فکر می‌کند حتما یک دور کباب‌پز شده‌ام. 

  

موضوع از این قرار بود که بعداز انقلاب بود و صف‌های طولانی و کوپن و داستان‌های مربوط به خودش. یک روز که مهمان هم داشتیم خبر آمد که نفت آورده‌اند. پدرم هم بی خیال مهمان‌ها، مثل فشنگ شال و کلاه کرد و پیت‌های خالی نفت را برداشت که از غافلهء پیت به دست عقب نماند. که البته مهمان‌ها هم دلخور نمی‌شدند. چون همه می‌دانستند که اگر فرصت را از دست بدهی باید تا مدتی که نمی‌دانی کِی، هرچه لباس و لحاف‌کرسی داری به خودت بپیچی و سمفونی ِ سرما و دندان را اجرا کنی. 

   

حالا فرض کنید در این گیر و دار دُردانه‌تان هم، از گردن‌تان آویزان شود که من هم می‌خواهم بیایم. پدرم با همهء عجله‌ای که داشت آرام گفت: «نمی‌شود.» یا «آنجا جای تو نیست.» یا یک همچین چیزی که الان به خاطر ندارم. از طرف دیگر، این وسواس ِخناس هم آویزانِ گردن من شده بود که: «من این حرف‌ها حالی‌ام نمی‌شود...» دیگر کِش‌اش نمی‌دهم؛ دست آخر پدرم فریاد جانانه‌ای زد که: «همین که گفتم؛ نه!»  

 

بله! شنیدن این فریاد از پدر همان و برخوردن به تُحفه طلا، همان. نتیجه این شد که خجالتی را که آن روز جلوی مهمان‌ها کشیدم هنوز به خاطر دارم؛ که چرا پدرم جلوی مهمان‌ها سَرَم داد کشید؟ 

 

البته آنقدر‌ها هم نازپرورده نیستم چون برعکس پدر از مادرم شَپَتی‌های زیادی نوش‌جان کرده‌ام که راست‌اش را بخواهید چرا و کجای‌اش را زیاد به‌یاد ندارم. اما باور کنید آن فریاد پدرم، دردش از همهء شَپَتی‌های مادرم بیشتر بود. 

 

 

چقدر قصه گفتم! این همه حرف زدم که بگویم خوب است آدم کمی کتک هم بخورد. این‌جور نازپرورده بودن به نفع آدم نیست. حالا داستانش بماند... فقط همین را بگویم که وقتی بزرگ می‌شوی، دیگر کسی ملاحظه‌ات را نمی‌کند. آنوقت اگر پوست‌ات کلفت نباشد، اساسی، کم می‌آوری. بیرون از خانه، هستند کسانی که اگر دست‌شان برسد لای نَمَد می‌پیچندت و تا نَفَس دارند، با آرنج به سر و پهلویت می‌کوبند. اگر فقط کمی کتک خورده باشی عضلاتِ غرورت ورزیده‌ترند.