X
تبلیغات
پخش زنده جام جهانی

1- این روزها که بازار مهاجرت داغ است و از همهء انواع ِ آدم‌، از روشنفکر و تحصیل کرده و مُرفه گرفته تا کاسب و کارگر و فرهنگی، همه به فکر مهاجرت هستند، من هم از این حال و هوا دور نیستم.  

از روزی که اولین دوست صمیمی‌ام از ایران مهاجرت کرد، شانزده سال می‌گذرد و تا امروز، مهاجرتِ تعداد زیادی از دوستان و آشنایان، هر بار مرا دچار همان اولین تجربه دلتنگی‌ام کرده‌اند. 

گاهی فکر می‌کنم که آیا من هم می‌توانم سرزمینم را بگذارم و به دنبال رویاهای دور و دراز ِ زندگی در آنسوی آب‌ها، پیهء نام مهاجر را به تنم بمالم. آیا آن رویا‌ها ارزش پشت سر گذاشتن کسانی که بنیاد من و مایه آرامش من بوده‌اند را دارند. آیا دلم برای کوچه‌های شهرم تنگ نمی‌شود...  

یادم نمی‌آید که چه روزی بود که دلم نمی‌خواست شهرم را بگذارم و بگذرم. به خاطر ندارم که کدام شب بود که فکر کردم سرزمینم ارزش ماندن ندارد. هرچه بیشتر فکر می‌کنم، کمتر یادم می‌آید... دلم برای شهرم، برای سرزمینم می‌سوزد؛ دلم برای خودم می‌سوزد. 

 

  

2- برخلاف خیلی‌ها که به کشور‌های اروپایی و آمریکایی علاقه دارند ( خوش‌شان می‌آید که هی بگویند پاریس فلان‌است و سوئیس بهمان است و یا بگویند یک سفر که به تورنتو رفته بودم... و یا حتی همین رومئوی خودمان که می‌گوید سوئد جای خوبیست برای زندگی.)، این بابای بچه‌ها مدتی بود که به نیوزلند علاقمند شده‌بود. و می‌گفت که جای خوبیست و طبیعتش چنین است و اقتصادش چنان است و آی عجب تحفه‌ایست.  

گویا اخیرا دربارهء نیوزلند، تحقیق مفصلی کرده و نظرش تغییر کرده‌است. می‌گوید: «نه بابا خیلی هم خوب نیست؛ شرایط زندگی در آنجا بد نیست اما خیلی از دنیا پرت افتاده و از هیاهو دور است. اینجوری زندگی خیلی یک‌نواخت است؛ از عالم وآدم که دوری؛ مشکلی هم که برای حل کردن نداری. خوب، حوصلهء آدم سر‌می‌رود. نه بابا! ما ظرفیت این‌همه سکوت و آرامش را نداریم.»  

 

باید از کیلنیک ترک اعتیاد، برایش وقت بگیرم. فکر می‌کنم به سردرگمی‌ها و مشکلاتش، معتاد شده‌است.