X
تبلیغات
رایتل

 

خواهر کوچک‌ام وقتی خیلی کوچک بود، دروغ‌‌های بانمکی می‌گفت که همه را به خنده می‌انداخت... آن روزها ما در حیاط خانه‌مان باغچه زیبایی داشتیم با چند درخت میوه و چند بوته گل. بزرگترها خیلی به باغچه می‌رسیدند. و همیشه به ما یادآوری می‌کردند که نباید داخل باغچه راه برویم. و من نمی‌دانم، خواهرم چه علاقه‌ای داشت که هر کاری را که می‌گفتند نکن! باید تا آخرش انجام می‌داد. یک روز که صدای اهالی خانه درآمد که: ای وای! چه کسی توی باغچه راه رفته؟ خواهرم با عجله دوید، دمپایی پدرم را آورد و داخل فضای فرو رفته در خاک باغچه گذاشت و گفت: ببینید! این جای دمپایی من نیست. جای دمپایی من کوچک می‌شود. این جای پا، بزرگ است.)) خلاصه ،بزرگتر‌ها، در حالی که سعی می‌کردند خنده‌شان را پنهان کنند دیگر به رویش نیاوردند که دروغ‌اش را فهمیده‌اند.

حالا، وقتی بچه‌ای دروغ می‌گوید و فکر می‌کند مرا پیچانده، یاد آن روزها می‌افتم. تمام لحظاتی  که فکر می‌کردیم دروغ‌هایمان را باور کرده‌اند، بزرگتر‌ها می‌دانستند؛ اما به رویمان نمی‌آوردند.