X
تبلیغات
زولا

 

 

از روزی که آنقدر سواد داشتم که بدانم خاطره نوشتن یعنی چه، دلم می خواست دفتر خاطرات داشته باشم. کمی که بزرگتر شدم دلم می خواست روزانه بنویسم.  بنابر این هر سال عید یکی از سر رسید های بی نوایی که به خانه‌مان می آمد، سهم من می‌شد. معمولا هم تعداد صفحات نوشته شده، روی صفحهء دوازدهم فروردین گیر می کرد. و اینگونه شد که من آدمی شدم که هیچ وقت این کار را به سرانجام نرساند.

دیشب بر اثر یک بی خوابی خارق العاده با وجود خستگی زیاد، زیر رگبار خروپف بابای بچه ها، دوباره فیل‌ام یاد هندوستان کرد؛ وآن تصمیم قدیمی ِ بی سرانجام، مثل خوره به جانم افتاد. 

خوب است آنقدر رو دارم که هر چند وقت یک بار، قدم اول را بردارم. و چه بهتر که این قدم را داخل حوضخانه بگذارم. شان نزول حوضخانه را هم بعدا می گویم.